بخش چهارم: حال که شناختیم
تا اینجای مسیر، در یک کاوش گامبهگام، از پرسش دربارهی امکان شناخت آغاز کردیم، به ضرورت وجود یک مبدأ نخستین بینیاز، واحد و متعالی رسیدیم و نشانههای گوناگون او را در نظم شگفتانگیز، هدفمندی ظاهری، قانونمندی پایدار، آفرینش مستمر و همچنین در آینهی وجود خود انسان جستجو کردیم.
سپس به برخی از مهمترین پرسشها، چالشها و بهانههایی که ممکن است در برابر این شناخت مطرح شوند پاسخ گفتیم.
شاید بتوان گفت آنچه در هر یک از این مراحل و در پاسخ به هر یک از این پرسشها مطرح کردیم، وقتی بهتنهایی نگریسته شود، ممکن است توضیحات بدیل یا تفاسیر متفاوتی نیز داشته باشد، هر چند غالباً پیچیده، ناهماهنگ و نامحتمل؛ اما اکنون که تمام این شواهد و استدلالها، از ضرورت عقلی وجودِ مبدأ گرفته تا نظم کیهانی، تنظیم دقیق قوانین فیزیک، پویایی هدفمند حیات، ژرفای خودآگاهی انسانی، و ندای حقیقتجوی فطرت، در کنار هم قرار میگیرند، پرسش نهایی این است: کدام فرضیه، بهترین تبیین را برای مجموعهی این واقعیات شگفتانگیز و بههمپیوسته ارائه میدهد؟
آیا پذیرش وجود یک مبدأ واحد، آگاه، هوشمند، بینیاز، نامتغیر و هدفمند، توضیحی سادهتر، منسجمتر، محتملتر و دارای قدرت تبیینی بیشتری برای کل این تصویر نیست؟ در مقایسه با فرضیههایی که ناچارند برای توضیح هر بخش از این تصویر، به زنجیرهای از تصادفهای کور، فرضیههای غیر قابل اثبات، یا سازوکارهای بی هدف متوسل شوند؟
اینجاست که تیغ اوکام به کار میآید. این اصل راهگشا به ما میگوید که در میان تبیینهای رقیب، آنکه با کمترین پیشفرض، بیشترین پدیدهها را توضیح دهد، برتر است. با تکیه بر این معیار، کنار گذاشتنِ چنین بنیانی قوی و یکپارچه، به نفع مجموعهای از گمانههای پراکنده و بیپایه، نه صرفاً غیرضروری که خلاف عقل سلیم است.
بدین ترتیب، حتی اگر هر شاهد یا استدلال بهتنهایی اثبات قطعی نباشد، مجموعهی آنها میتواند تصویری چنان منسجم و معقول از جهانی معنادار و ریشهدار در حقیقتی متعالی ارائه دهد که باور مبتنی بر عقل و تأمل به پروردگار را به محتملترین و عقلانیترین گزینه تبدیل کند.
البته، رسیدن به این نقطهی شناختی، لزوماً برای همگان تجربهای یکسان یا با پیامدی واحد نخواهد بود. برای برخی، شاید نتیجه تنها تقویت یک احتمال باشد؛ برای گروهی دیگر، یافتن پایهای محکمتر برای ادامهی تفکر؛ و برای عدهای نیز، رسیدن به ساحلی آرام پس از طوفانی از پرسشها.
همچنین باید تأکید کنیم که تمرکزِ این کتاب، بر همین مسیر عقلیِ همراه با تأمل در تجربه و فطرت، برای شناخت ضرورت وجود پروردگار و برخی صفات بنیادین او بود و ما آگاهانه از ورود به قلمرو گسترده و عمیق دین و پیامبران پرهیز کردیم تا پیش از ورود به مباحث مناقشه بر انگیزتر، یک پایه فکری برای هر ذهن جستجوگری بنا نهاده باشیم.
اما این نتیجهٔ برآمده از کل مسیر پیمودهشده، که آن را بهترین تبیینِ عقلانی برای واقعیت یافتیم، نمیتواند صرفاً یک نظریهی ذهنیِ بیاثر در گوشهی ذهن باقی بماند، بلکه پایهای خواهد بود که اگر کسی صادقانه بر آن بایستد، دیگر نمیتواند به جهان و زندگی با همان نگاه پیشین بنگرد.
درک اینکه ما و جهانِ پیرامون، تصادفی کور و بیمعنا نیستیم، بلکه ریشه در حقیقتی متعالی، آگاه و هدفمند داریم و به عنوان جلوهای از او، در محضر او هستیم، ناگزیر نگاه ما را به خود، به دیگران، به ارزشها، به رنجها و شادیها، و به جهانی که اکنون ریشه در حقیقتی معنادار دارد، دگرگون میسازد.
در ادامه، به این میپردازیم که این شناخت بنیادین، چگونه میتواند به معیاری برای زندگی، اخلاق و معنای بودن ما بدل شود و چه بنیانی برای سنجش درستی و نادرستی رفتارهایمان فراهم میآورد.