جهان بر لبهی اعداد
در فصل پیش دیدیم که چگونه نظم و پیچیدگیِ هدفمند در سامانههای زیستی، پرسش از منشأ این هماهنگی را برمیانگیزد و اشاره کردیم که این دقت و نظم، در مقیاس کیهانی نیز به چشم میخورد.
اکنون میخواهیم عمیقتر به همین تنظیم ظریف در قوانین بنیادین فیزیک و شرایط اولیهی عالم بپردازیم؛ جایی که امکان پیدایش ساختارهای پایدار، شیمی پیچیده و حیات، به مجموعهای از مقادیر و نسبتهای بنیادین وابسته است.
دانش فیزیک به ما میگوید که ساختار و تحول جهان، تابع مجموعهای از قوانین و پارامترهای بنیادین است؛ مقادیر و نسبتهایی مانند قدرت نسبی نیروها، جرم ذرات بنیادین، نسبت جرم پروتون به الکترون، اختلاف جرم پروتون و نوترون، ثابت ساختار ریز و چگالی انرژی خلأ که در معادلات بنیادینِ طبیعت نقش تعیینکنندهای دارند.
بررسی مدلهای فیزیکی نشان داده است که تغییر در برخی از این مقادیر میتواند مسیر تحول جهان را بهگونهای اساسی دگرگون کند؛ بهطوریکه مادهی پایدار، عناصر متنوع، ستارگان دیرپا یا شیمی پیچیده دیگر بهآسانی امکان شکلگیری نداشته باشند.
به عنوان نمونهای برجسته، «نیروی هستهای قوی» که در پیوند اجزای هستهی اتم نقشی اساسی دارد، چنان است که تغییر در قدرت آن، میتواند پیامدهایی بنیادین برای پایداری هستهها و تنوع عناصر داشته باشد. اگر این نیرو به اندازهی ضعیفتر میبود، تشکیل بسیاری از هستههای سنگین دشوار یا ناممکن میشد و جهان ممکن بود عمدتاً از عناصر بسیار سبک تشکیل شود. از سوی دیگر، قدرت بسیار بیشتر آن نیز میتوانست نسبت هیدروژن و عناصر سنگین و در نتیجه، فرایندهای ستارهای و شیمیایی را بهشدت دگرگون کند.
همچنین تغییر در نسبت جرم پروتون به الکترون، مقیاس و رفتار اتمها و مولکولها را دگرگون میکرد و میتوانست شکلگیری شیمی پیچیدهای را که برای حیات جسمانی ضروری است، ناممکن سازد.
ثابت ساختار ریز (تقریباً 1/137) که قدرت برهمکنش الکترومغناطیسی را بیان میکند، مثال دیگری است. این ثابت در ساختار اتمها، پیوندهای شیمیایی، تابش و رفتار ستارگان اثر میگذارد. مقدار آن به یک نقطهی ریاضیِ کاملاً یگانه محدود نیست، اما تغییرات بزرگ در آن میتوانست اتمها، مولکولها و فرایندهای ستارهای را بهگونهای دگرگون کند که امکان شیمی پایدار و منابع انرژی بلندمدت بهشدت محدود شود.
همین امر دربارهی نسبت قدرت الکترومغناطیس و گرانش نیز صادق است. این دو نیرو وظایف متفاوتی دارند، اما آثارشان باید در یک جهان واحد با هم سازگار بماند: الکترومغناطیس امکان اتمها و شیمی را فراهم میکند و گرانش ماده را در مقیاسهای بزرگ گرد میآورد و ستارگان را میسازد. برتری بیش از اندازهی یکی یا ضعف دیگری میتوانست جهانی پدید آورد که یا ساختارهای بزرگمقیاس در آن شکل نگیرند، یا ماده فرصتی برای باقیماندن در صورتهای پیچیده نداشته باشد.
در اینجا با چند تنظیم جدا و بیارتباط روبهرو نیستیم. همان قوانین و نسبتها باید همزمان چند کار متفاوت را انجام دهند: ماده را پایدار نگه دارند، امکان واکنش و تغییر را حفظ کنند، ستاره و انرژی بسازند و اجازه دهند ساختارهای پیچیده در طول زمان باقی بمانند. مناسببودن یک پارامتر برای یک وظیفه کافی نیست؛ نتیجهی آن باید با نقشهای دیگر و با سایر پارامترها نیز سازگار باشد.
افزون بر این، شاید شگفتانگیزترین نمونهی این تنظیم ظریف، در مقداری نهفته باشد که آن را «ثابت کیهانشناختی» مینامند؛ پارامتری مرتبط با انرژی خلأ که در شتابگرفتن انبساط عالم نقش دارد.
اگر اثر دافعهی انرژی خلأ بسیار بزرگتر میبود، جهان میتوانست چنان سریع منبسط شود که ماده پیش از گردآمدن در کهکشانها و ستارگان، از هم پراکنده شود. اگر مقدار منفی بزرگی داشت، ممکن بود جهان پیش از آنکه فرصتی برای تکامل بیابد، در خود فرومیریخت. در هر دو صورت، فرصت کافی برای شکلگیری ساختارهای پیچیده فراهم نمیشد.
آنچه گفتیم تنها نمونههایی از دقت و تناسب چندلایهای است که برقراری ساختارهای پایدار و پیدایش حیات جسمانی را ممکن ساخته است.
پرسشی که در برابر این شواهد علمی مطرح میشود این است که آیا این دقت باورنکردنی و هماهنگیِ ظریف را میتوان صرفاً حاصل تصادف دانست؟ حتی اگر بتوان پذیرفت که یکی از این تنظیمات دقیق، بر حسب تصادف رخ داده باشد، آیا معقول است که مجموعهای چنین پرتعداد از وقایع فوقالعاده نادر، همگی همزمان و هماهنگ اتفاق افتاده باشند؟
قدرت این شواهد تنها در باریکبودن یک محدوده نیست؛ در همپوشانی چندین محدوده است.
از همینرو، تنظیم ظریف را نباید صرفاً به صورت چند پیچ فهمید که هرکدام باید روی عددی جادویی قرار گرفته باشند. واقعیت عمیقتر این است که شمار محدودی از قوانین و پارامترها، وظایف فراوان و گاه متعارضی را همزمان انجام میدهند.
برخی محاسبات نشان دادهاند که احتمال قرار گرفتن همزمان همهی این ثابتها در محدودهی حیاتبخش، به قدری ناچیز است که حتی برندهشدن در یک لاتاری جهانی، نه یکبار بلکه هر روز پیاپی تا هزار سال، در برابرش رخدادی رایج بهنظر میآید.
یک پیچ، چند وظیفه
هر پارامتر بنیادین فقط یک کار انجام نمیدهد. یکی را از محدودهٔ مرجع بیرون ببرید و ببینید چند قابلیتِ متفاوتِ جهان همزمان تحت تأثیر قرار میگیرند.
وظایفی که باید همزمان برقرار بمانند
همهٔ قابلیتهای مدل برقرارند.
حال در برابر این دقت و تنظیم شگفتانگیز در تار و پود هستی، که احتمال پیدایش تصادفیِ آن نزدیک به صفر مینماید، انسان بر سر یک دوراهی تأملبرانگیز قرار میگیرد.
یک راه آن است که تمام این هماهنگی دقیق را صرفاً یک «تصادف بزرگ» و خود را موجودی بینهایت خوشاقبال در جهانی ذاتاً بیهدف بدانیم.
این مسیر شاید در نگاه اول سادهتر به نظر برسد، زیرا ظاهراً ما را از درگیر شدن با پرسشهای دشوار وجودی و مسئولیتهای احتمالی معاف میکند. اما اگر براستی در پس این نظم، حقیقتی حکیمانه نهفته باشد، نادیده گرفتن این امکان، پیامدی جبرانناپذیر در پی خواهد داشت.
راه دوم، آن است که این تنظیم ظریف و دقت حیرتانگیز را نشانهای جدی بگیریم که به چیزی فراتر از تصادف کور اشاره دارد؛ وجود یک اصل سامانبخش و ارادهای هدفمند در پس این قوانین و پدیدهها که از دیرباز نشانهها و جلوههایی از خود را برای اندیشهی بشر آشکار ساخته است. پیمودن این مسیر مستلزم پذیرش مسئولیت و تلاشی آگاهانه است؛ اما اگر این گمان حقیقت داشته باشد، پاداش آن بهراستی بیکران خواهد بود: دستیافتن به معنایی عمیق و امیدی پایدار در زندگی، درک جایگاه خود در منظومهی هستی و چهبسا پاداشی ابدی، در افقی که از مرزهای مرگ فراتر میرود.
برای روشنتر ساختن این انتخاب میتوان از «استدلال بیزی» بهره گرفت، روشی که ریچارد سوئینبرن بهخوبی از آن استفاده کرده است. در این نگاه، وقتی با پدیدهای بهغایت نامحتمل مانند تنظیم دقیق جهان روبرو هستیم، عقل حکم میکند فرضیهای را ترجیح دهیم که احتمال مشاهدهی آن پدیده را افزایش دهد.
فرض وجود پروردگاری آگاه و هدفمند که چنین جهانی را اراده کرده، نه تنها این احتمال را بهتر توضیح میدهد، بلکه به لحاظ سادگی و سازگاری با شواهد نیز، بر فرضیههایی چون تصادف محض یا چندجهانیهای آزمونناپذیر، برتری دارد.
شاید گفته شود که چنین رویکردی توسل به «خدای شکافها»ست، اما تکیهی ما نه بر نادانستهها، بلکه بر دانستههای روشن علم است؛ بر ساختاری که خودِ دانش تجربی از نظم و ظرافت آن پرده برداشته.
حتی اگر علم در آینده قوانین ژرفتری بیابد، پرسش از چراییِ جهتگیریِ حیاتمحور این قوانین همچنان پابرجا خواهد بود.
بنابراین، آنچه در اینجا مطرح شده، نه پر کردن خلأ، بلکه سنجش خردمندانهترین تبیین در برابر شواهدی است که اکنون در برابر ما قرار دارد. این مانند آن است که یک کارآگاه با دیدن یک صحنهی قتل بسیار پیچیده و هوشمندانه، نتیجه بگیرد که «این صحنه با فرضیهی یک قاتل هوشمند سازگارتر است تا با فرضیهی یک حادثهی اتفاقی». این پر کردن شکاف نیست، بلکه ارائهی بهترین تبیین برای شواهد موجود است.
در اینجاست که عقل سلیم، با در نظر گرفتن این دو مسیر و پیامدهایشان، به یک انتخاب محتاطانه رهنمون میشود.
اینکه حتی اگر احتمال وجود آن حقیقت فراتر، برای ذهن ما قطعی نباشد، اما با توجه به پاداش عظیم آن در صورت صدق، و جزای ابدیِ نادیده انگاشتن آن، نباید به سادگی به انکار روی آورد.
البته سخن در اینجا نه از پذیرش کورکورانهی باوری خاص، بلکه دعوت به تأملی منصفانه و جستجویی صادقانه است؛ جستجویی که باید به دور از پیشداوری، تعصب، یا تمایل و نفرت نسبت به نتیجهای خاص صورت گیرد.
اما برای آنکه این جستوجوی بیطرفانه را استوارتر پی بگیریم، در فصل آینده به سراغ فرضیههای رقیبی خواهیم رفت که کوشیدهاند این نظم شگفت را بدون فرض وجود یک طراح، و صرفاً بر مبنای تصادف یا سازوکارهای طبیعی تبیین کنند. بررسی دقیقتر این دیدگاهها، نه تنها راه را برای سنجش منصفانهتر هموارتر میکند، بلکه میتواند ما را یک گام به یقین نزدیکتر سازد.