فهرست فصل ۱۴ از ۳۴

آیا نظم، فقط یک تصادف است؟

دیدیم که جهان ما نه تنها وجود دارد، بلکه دارای نظمی پایدار و قانونمند است که در نهایت امکان حیات و آگاهی را فراهم کرده است. 

اکنون این پرسش کلیدی مطرح می‌شود: آیا این نظم پیچیده و کارآمد، صرفاً نتیجه‌ی یک تصادف بی‌نهایت نادر و استثنایی است؟ آیا ما با خوش‌اقبالی محض، در تنها گوشه‌ای از احتمالات بی‌شمار سر برآورده‌ایم که همه چیز برایمان جور درآمده است؟

گاهی در پاسخ به این پرسش، به اثر انتخاب مشاهده‌گر (یا اصل انسان نگر) اشاره می‌کنند. این دیدگاه می‌گوید حتی اگر جهان ما یکی از بی‌شمار حالت‌های ممکن باشد، ما الزاماً جهانی را مشاهده می‌کنیم که شرایط لازم برای وجود ما را دارد.
بنابراین، یافتن خود در چنین جهانی، هرچند با احتمال وقوع پایین، نباید مایه‌ی تعجب باشد، زیرا جهان‌های دیگر فاقد مشاهده‌گری چون ما برای تعجب کردن هستند.

باید دقت کرد که این استدلال تنها یک گزاره‌ی بدیهی را بیان کرده و صرفاً یادآوری می‌کند که اگر شرایط متفاوت بود، ما برای پرسیدن این سوال اینجا نبودیم. 
اما اینکه چرا اساساً جهانی با چنین شرایط دقیقی وجود دارد که ما بتوانیم در آن پدید آییم و آن را مشاهده کنیم، همچنان پرسشی است که این اصل به آن پاسخی نمی‌دهد و وجود نظم قابل مشاهده را مفروض می‌گیرد.

اتکا به اصل انسان‌نگر، مانند آن است که فردی در یک جزیره دورافتاده و شبی طوفانی، ناگهان کلبه‌ای مجهز و مقاوم بیابد که در آن غذای گرم، داروی متناسب با بیماری‌اش و نقشه‌ی نجات آماده است و با خود بگوید: «تعجبی ندارد که من چنین پناهگاه مناسبی را پیدا کرده‌ام، زیرا اگر این کلبه اینجا نبود، من در طوفان از بین رفته بودم و اکنون اینجا نبودم تا در مورد آن فکر کنم» این گفته، اگرچه بیان می‌‌‌کند که چرا او در آن کلبه‌ی سالم قرار دارد، اما آیا پاسخ می‌دهد که چه کسی با این دقت و مهربانی، پیش از آمدن او این پناهگاه را تدارک دیده است؟
اصل انسان‌نگر تنها توضیح می‌دهد که چرا ما زنده‌ایم، توضیح نمی‌دهد که چرا «خانه» منتظر ما بود. 

در اینجا یکی از توضیح‌های رایج برای این «بی‌نهایت وضعیت ممکن»، نظریه‌ی چندجهانی است که فرض می‌کند جهان‌های بسیار یا حتی بی‌نهایتی با شرایط و قوانین متفاوت وجود دارند و جهان ما یکی از آن‌هاست که شرایط لازم برای پیدایش حیات را پیدا کرده است.

اصل وجود جهان‌های متعدد را نمی‌توان ناممکن دانست و حتی ممکن است واقعیت بسیار گسترده‌تر از جهانی باشد که ما می‌شناسیم. با این حال، نظریه‌ی چندجهانی در شکل‌های فعلی خود هنوز شواهد تجربی روشنی ندارد و به‌سادگی آزمون‌پذیر نیستند.

با این حال حتی اگر وجود جهان های دیگر را بپذیریم، مسئله‌ی اصلی از میان نمی‌رود، بلکه آن را یک مرحله عقب‌تر می‌برد: خود آن سازوکار جهان‌ساز از کجا آمده و چرا باید ویژگی‌هایی داشته باشد که بتواند جهان‌هایی با قوانین و شرایط گوناگون تولید کند؟

صرفاً تکثیر احتمالات در قالب جهان‌های فرضی، پاسخی به چرایی وجود نظم و تنظیم دقیق در جهانی که مشاهده می‌کنیم یا در مکانیزم مولد آن نمی‌دهد.

ناظر و چندجهانی جهان‌های بسیاری بساز، سپس «فقط از چشم ناظر» نگاه کن و ببین این فیلتر دقیقاً چه چیزی را توضیح می‌دهد.
جهان‌های ساخته‌شده—
جهان‌های سازگار با ناظر—

ماشین جهان‌ساز برای کار کردن به چه نیاز دارد؟

اصل مشاهده‌گر چه می‌گوید؟ اگر ناظری وجود داشته باشد، طبیعی است که خودش را فقط در جهانی ببیند که با وجود او سازگار است. این یک فیلتر روی «آنچه می‌بینیم» است.

حال برای درک بهتر مشکل بنیادین استناد به تصادف، از مثالی ساده‌تر استفاده می‌کنیم.
تصور کنید کسی با چشمانی بسته و به‌طور کاملاً تصادفی، صفحه‌کلید را فشار می‌دهد. برای اینکه از این آشفتگی محض، حتی «یک خط» کد کامپیوتری معنادار و کارا پدید آید، چه شرایطی لازم است؟
نخست، رشته‌ی حروف تولید شده باید از نظر دستوری با قواعد یک زبان برنامه‌نویسی مطابقت داشته باشد تا اصلاً قابل اجرا باشد، احتمالی که خود به تنهایی نجومی است.
در ادامه، این کد دستوری معتبر باید کاری مفید انجام دهد؛ یعنی نه تنها بدون خطا اجرا شود، بلکه نتیجه‌ای معنادار و هدفمند تولید کند، که احتمال را باز هم به شدت کاهش می‌دهد.
ترکیب این شروط، احتمال تولید تصادفی حتی یک خط کد هدفمند را عملاً به صفر می‌رساند. و تازه، همه‌ی این‌ها به شرطی است که از پیش، یک بستر اجرایی مانند یک کامپیوتر و سیستم‌عامل و معیاری برای سنجش درستی یا کارآمدی کد وجود داشته باشد.

این مثال فرضی صرفاً یک بازی ذهنی نیست. آفرینش، واقعیتی شگفت‌انگیزتر را پیش روی ما قرار می‌دهد: در قلب هر سلول زنده، یک زبان برنامه‌نویسی بیولوژیک به نام DNA وجود دارد. این مولکول، یک کد دیجیتال با الفبای چهار حرفی است که دستورالعمل‌های دقیق ساخت و عملکرد یک موجود زنده را در خود ذخیره کرده است.
مسئله اما در اینجاست که هیچ قانون فیزیکی یا شیمیایی، این حروف را به‌طور ضروری و منحصر به توالی‌های هدفمند الزام نمی‌کند.

اما چالش، بسیار عمیق‌تر از این است. این زبان برای آنکه معنا داشته باشد، نیازمند یک سیستم کامل برای خواندن، رونویسی، و ترجمه است (سازوکاری شامل RNA و ریبوزوم‌ها) که خودشان نیز باید بر اساس همین اطلاعات ساخته شوند. این مانند آن است که برای خواندن یک کتاب، به دستگاهی نیاز داشته باشیم که دستور ساخت خودش در همان کتاب نوشته شده باشد! در چنین نقطه‌ای، دیگر سخن از افزودن تدریجی اجزا نیست؛ چرا که دست‌کم در چارچوب آنچه امروز از زیست‌شناسی مولکولی می‌دانیم، سامانه‌ی کدگذاری زیستی، بدون ابزار خواندن و ترجمه، هیچ کار‌‌‌کرد ندارد که طبیعت بتواند آن را انتخاب کند.
انتخاب طبیعی تنها وقتی آغاز می‌شود که موجودی با حداقل آستانه‌ی پیچیدگی، با قدرت بازتولید پایدار از پیش در صحنه باشد. از این جهت منشأ حیات، پله‌ای در زنجیره تدریجی تکامل نیست؛ آستانه‌ای است که اطلاعات و ابزار پردازش آن باید هم‌زمان پدیدار شوند.

از این‌رو، در منشأ حیات، ما با معمای درهم‌تنیده‌ی پیدایش هم‌زمانِ «اطلاعات» و «سیستم پردازش» آن روبرو هستیم؛ پدیده‌ای که استناد به بخت و تصادف را به‌شدت ناکافی می‌سازد.

قدرت اقناع این واقعیت علمی چنان است که حتی برخی از منتقدان دیرپای خداباوری را به بازنگری واداشته است.
نمونه‌ی برجسته‌ی آن، آنتونی فلو است؛ فیلسوفی که برای بیش از پنجاه سال، پرچمدار استدلال‌های فلسفی علیه وجود پروردگار در جهان غرب بود. اما در سال‌های پایانی عمرش، با شجاعتی کم‌نظیر اعلام کرد که نظرش تغییر کرده و وجود یک طراح هوشمند را پذیرفته است.
آنچه مسیر او را دگرگون کرد، رویارویی صادقانه با همین حقیقت زیست‌شناختی بود: اینکه پیچیدگیِ باورنکردنیِ ترتیبات لازم برای حیات و وجود هم‌زمان نرم‌افزار (DNA) و سخت‌افزارِ زیستی، نمی‌تواند محصول حرکات کور ماده باشد. 

اکنون این منطق را از مثال کد و نمونه‌ی واقعی DNA، به کل کیهان تعمیم دهید؛ جهانی که در آن میلیاردها میلیارد سازوکار فوق‌العاده دقیق، پایدار و هماهنگ، همزمان و در تعامل با یکدیگر کار می‌کنند. چنین سطحی از پیچیدگیِ هدفمند و کاربردی را نمی‌توان با استنادِ صِرف به بخت‌آزمایی کور توضیح داد. این‌جا نقطه‌ای است که استدلال «تصادف» فرو می‌ریزد.

حال اگر کسی با نادیده گرفتن ریاضیات و احتمالات اصرار داشته باشد که پیکربندی آغازین جهان، به‌طور تصادفی رخ داده و چنین استدلالی بیاورد: «وقتی زمان بی‌نهایت باشد، هر رخدادی حتی اگر احتمال آن ناچیز باشد، اگر فرصت کافی به آن بدهیم سرانجام اتفاق می‌افتد». 

اما این گزاره تنها در شرایطی خاص درست است و نمی‌توان آن را بی‌قیدوشرط به پیدایش نظم در جهان تعمیم داد.

فرض کنیم در هر بار آزمایش، رویدادی با احتمال ثابت و مثبتِ (p) رخ دهد و آزمایش نیز بارها، به‌طور مستقل و در شرایط مشابه تکرار شود. در این صورت، احتمال آنکه این رویداد پس از (n) بار آزمایش، دست‌کم یک‌بار رخ داده باشد، برابر است با:

P(X≥1)=1−(1−p)nP(X≥1)=1−(1−p)n

هرچه تعداد آزمایش‌ها بیشتر شود، این مقدار به عدد یک نزدیک‌تر می‌شود. اما این نتیجه تنها زمانی معتبر است که چند شرط از پیش برقرار باشد: رویداد موردنظر واقعاً احتمال مثبتی داشته باشد؛ فرایند قابلیت تکرار داشته باشد؛ فرصت‌های تازه برای وقوع آن پدید آیند؛ احتمال رخداد در طول زمان از میان نرود؛ سامانه پیش از تحقق آن نابود نشود؛ و تکرارها بتوانند بخش‌های تازه‌ای از فضای امکان‌ها را بکاوند.

بنابراین، صرفِ گذشت زمان تضمین نمی‌کند که هر چیزی رخ دهد. زمان، احتمال صفر را به احتمالی مثبت تبدیل نمی‌کند؛ امر ناممکن را ممکن نمی‌سازد؛ قانونی را که وجود ندارد پدید نمی‌آورد و به سامانه‌ای که فاقد توان تولید یک نتیجه است، آن توان را نمی‌بخشد.
برای نمونه، حتی اگر سنگی میلیاردها سال در گوشه‌ای باقی بماند، زبان فارسی نخواهد آموخت. مشکل کمبود فرصت نیست؛ سنگ اساساً سازوکاری برای یادگیری، حافظه، تشخیص و پردازش زبان ندارد.
زمان تنها می‌تواند امکان فعالیتِ ظرفیت‌های موجود را گسترش دهد؛ نمی‌تواند خودِ ظرفیت را از هیچ پدید آورد. پس پیش از آنکه زمان و تکرار بتوانند احتمالی را افزایش دهند، باید از پیش جهانی وجود داشته باشد که در آن، حالت‌های ممکن، قوانین، سازوکارهای تغییر و فرصت‌های تکرار تعریف شده باشند. زمان می‌تواند بازی را طولانی‌تر کند؛ اما صفحه، مهره‌ها و قواعد بازی را نمی‌آفریند.

زمان و احتمال فرمول سادهٔ تکرار را اجرا کن و بعد پیش‌شرط‌های آن را یکی‌یکی بردار تا روشن شود «با زمان کافی رخ می‌دهد» دقیقاً چه وقت معتبر است.
احتمال وقوع دست‌کم یک‌بار—

پیش‌شرط‌های «با زمان کافی رخ می‌دهد»

نکته قابل توجه دیگر این است که آن لحظه‌ی آغاز، نه‌تنها یک وضعیت آشوبناک نبوده که آماده‌ی هر اتفاقی باشد، بلکه در یکی از خاص‌ترین حالت‌های ممکن قرار داشته؛ حالتی با آنتروپی به‌طرز باورنکردنی پایین.
طبق محاسبات راجر پنروز (ریاضیدان و فیزیکدان برجسته)، احتمال اینکه جهان به طور تصادفی با چنین آنتروپی پایینی آغاز شده باشد، 10(10123) به عبارتی یک بر ۱۰ به توان (۱۰ به توان ۱۲۳) است؛ عددی که نوشتن صفرهای آن به تنهایی در جهان نمی‌گنجد!
اگر جهان با آنتروپی بالاتر آغاز می‌شد، (چیزی که از نظر آماری بسیار محتمل‌تر بود) هیچ ستاره‌ای شکل نمی‌گرفت، هیچ اتمی پایدار نمی‌ماند و هیچ بستری برای پیدایش حیات وجود نداشت.
این یعنی تمام رویدادهایی که امروز آن‌ها را تصادفی می‌نامیم، در واقع فرزندان همان نظم آغازین‌اند. زیرا برای آنکه اتفاقی رخ دهد، باید جهانی وجود داشته باشد که در آن، ماده پایدار بماند، انرژی جریان داشته باشد و قانون‌ها تکرارپذیر باشند. تصادف مستأجر نظم است، نه صاحب‌خانه‌ی آن.

به بیان روشن‌تر، خودِ تصادف تنها زمانی معنا دارد که از پیش، بستری برای وقوع آن وجود داشته باشد. باید حالت‌های مختلفی ممکن باشند، قوانینی باشد که تعیین کنند چه تغییرهایی می‌تواند رخ دهد. حتی ساده‌ترین اتفاق تصادفی نیز بیرون از چنین نظمی رخ نمی‌دهد؛ تاس می‌تواند به‌طور غیرقابل‌پیش‌بینی روی یکی از وجه‌هایش بنشیند، اما خودِ تاس، امکان حرکت و قواعد حاکم بر آن، محصول همان پرتاب نیستند.

از این زاویه، تصادف نه یک «نیرو» است و نه یک «عامل» آفریننده؛ تنها وصفی از نحوه‌ی رخ دادن برخی رویدادهاست. می‌تواند مسیر یک فرایند را نامعلوم کند، اما نمی‌تواند توضیح دهد چرا اساساً چنین فرایندی، با چنین قواعد و امکان‌هایی، وجود دارد. 

اینجاست که تصادف دیگر یک توضیح نیست؛ بلکه به پناهگاهی برای گریز از توضیح تبدیل می‌شود. عجیب‌تر آنکه، تمام این تلاش فکری، مصروف پذیرش احتمالی محال یا نزدیک به صفر می‌شود، فقط برای رسیدن به این نتیجه که پایان راه، پوچی و نیستی مطلق است؛ گویی از میان تمام سرنوشت‌های ممکن، آگاهانه تلخ‌ترین قرعه را برای خود برداریم.

اگر نظریه‌ای چون وجود یک منشأ آگاه کنار گذاشته شود، باید به‌خاطر شواهد و استدلال‌ها باشد، نه صرفاً پناه بردن به فرض هایی مغالطه آمیز یا غیر قابل اثبات.
اما اگر از بیرون نگاه کنیم، نه با تعصب برای اثبات و نه با ترس از یک باور، تنها یک چیز روشن است: نظمی در کار است که به‌سادگی از دل هیچ نمی‌آید. تصادف، نه توان آفریدن چنین نظمی را دارد و نه توان نگهداری و استمرار آن را در برابر آشوبی که همواره بر جهان محتمل‌تر است.
حال که به نظر می‌رسد توضیحِ مبتنی بر تصادف، ناکافی و نامحتمل است، شاید زمان آن باشد که دوباره به گزینه‌هایی نگاه کنیم که از ابتدا در برابر ما ایستاده بودند، اما از آن‌ها روی برگردانده بودیم. 

0 0 رای ها
امتیازدهی به مقاله
اشتراک
اطلاع از
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی