فهرست فصل ۲۹ از ۳۴

نه هر راه، به منزل می‌رسد

یک نگاه به نقشه‌‌‌ی ادیان جهان کافی است تا این اعتراضِ ظاهراً واقع‌بینانه مطرح شود که باور دینی، اغلب نه حاصل انتخابی آگاهانه، بلکه محصول تصادف تولد و جغرافیاست.

این مشاهده، به‌طور نسبی قابل قبول است، اما یک واقعیت کلیدی را نادیده می‌گیرد: تاریخ بشر، تنها داستان تکرار میراث‌ها نیست، بلکه داستان گسست‌ها و انتخاب‌های تازه نیز هست.

اگر باور صرفاً اسیر جغرافیا بود، هرگز نباید شاهد آن می‌بودیم که فردی برخلاف سنت محیط خود، به باوری تازه روی آورَد. نمونه‌های فراوان از کسانی که در فرهنگی خاص زاده شدند اما راهی دیگر برگزیدند، گواه روشن همین واقعیت است.

این اعتراض، هرچند راه به جایی نمی‌برد، اما تلنگری است برای ایستادن در برابر خویش و سنجش آنچه باور داریم.
این توانایی شگفت‌انگیز انسان است که می‌تواند خود را نقد کند، و درست از همین‌جا راه به سوی انتخابی فراتر گشوده شود.

اما همین که از اسارت جغرافیا رها شدیم، ناگزیر در برابر تنوع پرشمار باورها قرار می‌گیریم. اینجاست که پرسش دیگری، گاه با طعنه و گاه از سر حیرتی صادقانه، سربرمی‌آورد: اگر از پروردگار سخن می‌گویید، منظورتان کدام خداست؟ خدای اساطیر؟ خدای ابراهیمی؟ خدای این دین یا آن آیین؟ آیا خود این کثرت باورها گواهی بر آن نیست که مفهوم پروردگار ساخته‌ی ذهن بشر است؟ 

این مغالطه، با جابه‌جایی سطح داوری، سردرگمیِ جوینده را به انکار مقصد و مسیر تعمیم می‌دهد.
اصولاً هر چقدر یک حقیقت، عمیق‌تر و ناملموس‌‌‌تر باشد، طبیعی است که تلاش‌ها برای فهم و بیان آن، به برداشت‌ها و تفسیرهای گوناگون (و گاه متضاد یا ناقص) بی‌انجامد. اختلاف نظر، نشانه‌ی پیچیدگی و اهمیت موضوع است، نه لزوماً نشانه‌ی نبود آن.
آیا اینکه دانشمندان بر سر نظریه‌های مربوط به آغاز جهان و ساختار آن اختلاف نظر دارند، به این معناست که خودِ جهان وجود خارجی ندارد و صرفاً ساخته‌ی ذهن دانشمندان است؟ بدیهی است که نه. 

اما از همین‌جا پرسش اصلی آغاز می‌شود: اگر تفسیرها متفاوت‌اند، آیا همه به یک اندازه معتبرند؟ یا باید پذیرفت که نه هر مسیری که به نام حقیقت عرضه می‌شود، واقعاً به منزل می‌رسد؟

رویکرد این کتاب، نه دفاع از یک تصویر تاریخی خاص است و نه انکار شتاب‌زده‌ی همه سنت‌ها. ما مسیر را از ابزارهای شناخت آغاز کردیم. عقل، به‌عنوان توانایی سنجش ضرورت‌ها و نسبت‌ها؛ تجربه، به‌عنوان مواجهه ما با واقعیت جهان؛ و فطرت، به‌عنوان گرایش درونی انسان به حقیقت، معنا و خیر. چون تمام انسان‌ها از این قوای مشترک (هرچند با درجات متفاوت) برخوردارند، مسیری که بر این پایه‌ها استوار باشد، نسبت به مسیرهای متکی بر نقل تاریخی یا فرهنگی محدود، می‌تواند نقطه‌ی اتکای جهانی برای آغاز گفتگو و سنجش ادعاهای مختلفی باشد که به نام راه زندگی یا جهان‌بینی عرضه می‌شود.

نخست، عقل وارد میدان می‌شود تا تناقض‌ها، مغالطه‌ها و لغزش‌های آشکار را شناسایی کند. حقیقت می‌تواند فراتر از درک محدود ما باشد، اما نمی‌تواند با بدیهیات عقلی در تعارض قرار گیرد.
بر همین اساس، هر تصویری از پروردگار که با ویژگی‌های ضروری‌ای که عقل درباره‌ی او نشان می‌دهد ناسازگار باشد، یعنی او را موجودی وابسته، محدود یا درگیر نقص و تغییر بداند (چنانکه که در بخش دوم کتاب مرور کردیم)، در این چارچوب از اعتبار می‌افتد.

پس از عقل، نوبت تجربه است؛ اگر حقیقتی از سوی پروردگار باشد، نمی‌تواند با نظم حاکم بر جهان که خود بنیان نهاده، در ستیز پایدار قرار گیرد. علم تجربی، داور امور متافیزیکی نیست، اما در قلمرویی که با مشاهده و آزمون سروکار دارد، سخن معتبر دارد و حقیقت با واقعیت اثبات شده، نباید ناسازگار باشد.

اما تجربه، سنجه‌ای دیگر در سطح پیامدهای عینی برای انسان و جامعه در بستر تاریخ دارد. باید پرسید این مسیر، در عمل چه نوع آدمی می‌سازد و چه نظمی را در زندگی فردی و جمعی پدید می‌آورد؟
آیا انسان را در مواجهه با رنج، قدرت، انتخاب و مسئولیت بالغ‌تر می‌کند، یا او را در بن‌بست جهل و ناکارآمدی گرفتار می‌سازد؟
مسیری که در بلندمدت به اختلال در رشد و شکوفایی فردی و جمعی بینجامد، هرچند در ظاهر آراسته جلوه کند، با منشأ حکیم بیگانه است.

اما در گام سوم، فطرت انسانی به داوری می‌نشیند؛ آن دریافت عمیق و بی‌واسطه که به عدالت، آزادگی، معنا و خیر حساس است.
راهی که به سوی پروردگار گشوده می‌شود، نمی‌تواند با بنیادی‌ترین دریافت‌های انسانی از خیر، در تعارض باشد. از این‌رو، هر جا که به نام دین، کرامت انسان نقض شود یا ظلم و فساد توجیه گردد، فطرت آن را نشانه‌ی انحراف تشخیص می‌دهد.
این هشدار زمانی به اوج می‌رسد که حقیقت به ابزار، فروکاسته شود؛ زیرا حتی اگر راهی در اصل خود معتبر باشد، نسخه‌ای که به وسیله‌ای برای کسب قدرت، انباشت ثروت یا پایمال‌کردن حقوق انسان‌ها بدل گردد، دیگر نماینده‌ی آن حقیقت نیست.

این‌‌‌چنین، ادعای باطل با انباشته‌شدن ناسازگاری‌ها و آشکار شدن فساد و رذیلت‌ها اعتبار خود را نزد وجدان بیدار از دست می‌دهد؛ حتی اگر به پشتوانه‌ی عادت یا قدرت دوام آورد. از همین‌رو، سنجش به خودِ ادعا محدود نیست، بلکه به مدعی نیز کشیده می‌شود. باید از شعارها فراتر رفت و با همان معیارهای عقل، تجربه و فطرت، کردار کسانی را سنجید که برای راهی ادعای راهبری دارند و آن را تفسیر و عرضه می‌کنند.

البته در این جست‌وجو، مسئله آن نیست که انسان از میان هزاران ادعا، همه را یک‌به‌یک بیازماید؛ چنین کاری نه ممکن است و نه لازم.
سنجش از همان باورهای مأنوس و مدعیان آشنا آغاز می‌شود که فرد بیشترین شناخت را از آن‌ها دارد؛ اگر از آن‌ها عبور کرد، با همان معیارها به سراغ مسیرهایی برود که در نخستین مواجهه‌های جدی پیش روی او قرار می‌گیرند.
باید اطمینان داشت که پروردگار بر جان جوینده اشراف دارد؛ و اگر انسان صادقانه قدم بردارد، نشانه‌های حق و باطل را به‌گونه‌ای در مسیر او قرار می‌دهد که امکان تشخیص فراهم شود. 

آنچه در پیشگاهش اصالت دارد، خلوص در طلب است؛ اگر کسی همه‌ی توان و ابزارهای شناخت خود را با صدق به کار گیرد، وظیفه‌ی وجودی‌اش را انجام داده است، حتی اگر به کامل‌ترین صورتِ حقیقت نرسد.

0 0 رای ها
امتیازدهی به مقاله
اشتراک
اطلاع از
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی