اصل نخستین
در بخش قبل پذیرفتیم که شناخت ممکن است و ابزارهایی چون عقل و تجربه، راهنمای قابل اعتمادی برای فهم جهان هستند.
اما هنگامی که با این ابزارها به کاوش در هستی میپردازیم، ناگزیر با پرسشی بنیادین روبهرو میشویم: آیا هر آنچه هست، به چیزی دیگر وابسته است؟
اگر پیوسته بپرسیم «چرا و چگونه اینطور شد؟»، آیا این زنجیرهی وابستگیها، تا بینهایت ادامه مییابد، یا سرانجام به نقطهای میرسیم که پرسش از قبل یا علت، دیگر موضوعیت ندارد؟
برای روشنشدن مسئله، یک مثال ساده را در نظر بگیریم:
کودکی میپرسد: «چرا ماه در شب میدرخشد؟»
جواب میدهیم: «چون نور خورشید را بازتاب میدهد.»
میپرسد: «خورشید چرا میدرخشد؟»
میگوییم: «بهخاطر واکنشهای هستهای درونش.»
باز میپرسد: «چرا این واکنشها رخ میدهند؟»
و اینبار مجبوریم به قوانین فیزیک و طبیعت اشاره کنیم.
اما اگر جسورانه ادامه دهد و بپرسد: «این قوانین چرا چنین هستند؟ اساساً چرا قانونی بر طبیعت حاکم است؟» اینجا دیگر نمیتوان با پاسخی شتابزده ادامه داد.
در نگاه سطحی، شاید تصور کنیم این زنجیرهی وابستگیها میتواند تا ابد ادامه یابد؛ اما تأمل دقیقتر نشان میدهد که چنین زنجیرهی بیپایانی ممکن نیست؛ دستکم نه هنگامی که از وابستگی پدیدهها در لحظهی حال سخن میگوییم، مقصود آن نوع اتکایِ وجودی و همزمان است که در آن، هر پدیده برای بودنِ فعلیاش به دیگری نیازمند است که با تسلسل صرفاً زمانیِ رویدادها (که ممکن است آغاز و پایانی نداشته باشند) تفاوت دارد، و در این نوع اتکای همزمان، هر پدیده برای بودنِ کنونیاش به دیگری نیازمند است.
دقیقاً چنین زنجیرهی بیپایانِ وابستگی در لحظهی حال، از منظر عقل ناممکن است. اگر هر چیزی برای بودن در اکنون، نیازمند چیزی دیگر باشد که خود نیز به دیگری تکیه دارد، و این نیاز به یک «تکیهگاهِ پیشین» (از نظر رتبه وابستگی) تا بینهایت ادامه یابد، شرط لازم برای استواریِ کل این مجموعه هرگز برآورده نخواهد شد؛ گویی همه در صف انتظاری بیپایان ایستادهاند که هرگز آغاز نمیشود.
برای نزدیک شدن به این معنا، باز به همان ماه برگردیم. ماه نور را از خود ندارد؛ فقط آن را بازمیتاباند. حال اگر هرچه در این مسیر هست، فقط بازتابی از بازتابی دیگر باشد، و این سلسله هرگز به منبع نوری نرسد که از خودش میتابد، روشنایی اصلاً توضیح داده نشده است.
اگر جهان نیز چنین باشد و هر موجودی بودنش را فقط از موجود وابسته دیگری بگیرد، آنگاه اصلِ این حضورِ اکنون هیچگاه واقع نمیشود.
اما جهان همین اکنون برقرار است. پس ناچار باید به جایی برسیم که دیگر از سنخِ بازتاب نباشد؛ حقیقتی که خودْ میتابد و دیگران از او روشنی میگیرند. این همان اصل نخستین است.
واسطهی بیشتر، منبع نور نمیسازد.
اگر همهی اعضای زنجیره فقط چیزی را از دیگری بگیرند، زیادشدنِ تعدادشان بهخودیخود آن چیز را پدید نمیآورد.البته منظور ما از «نخستین»، چیزی نیست که از نظر زمانی پیش از همه باشد. دنبال چیزی نیستیم که زودتر آمده، بلکه چیزی که بدون آن، هیچچیز دیگر نمیتوانست هماکنون باشد.
نامی که بر این اصل میگذاریم، در این مرحله اهمیت ثانویه دارد؛ ما نام «پروردگار» را ترجیح میدهیم، شما میتوانید بینام رها کنید.
مسئلهی اصلی، اثبات ضرورت وجود جایگاهی است که کل هستی بتواند بر آن تکیه کند، بیآنکه خود نیازمند تکیهگاهی دیگر باشد.
پذیرش این اصل، نه برخاسته از تمایل یا پیشداوری، بلکه حاصل ناگزیرِ پیمودن صادقانه و پیگیرانهی مسیر عقلانیت، بر اساس واقعیت وجود جهانی است که اکنون در برابر ماست.
اما در همینجا، یک وسوسهی فکری مطرح میشود؛ اینکه شاید اصلاً لازم نباشد به تکیهگاهی فراتر برسیم؛ شاید بتوان همین جهان را، با همهی قوانین و ساختارهایش، آخرین ایستگاه پرسش دانست. شاید پاسخ نهایی این باشد که جهان یک «واقعیت خام» است؛ همینگونه هست و توضیحی فراتر از خود نمیخواهد.
این پاسخ در ظاهر ساده و اقتصادی به نظر میرسد، اما میان توقف عقلانی و توقف دلبخواهی فرق است. عقل ناچار است به تکیهگاهی برسد؛ اما تکیهگاه را نمیتوان با نامگذاری ساخت. نمیتوان نقطهای را در میانهی راه برگزید و گفت: از اینجا به بعد دیگر نپرس.
اگر آن نقطه خود هنوز نشانههای وابستگی و نیاز را با خود دارد، توقف در آن عقلانی نیست. جهانی که دربارهی آن سخن میگوییم، چنین نقطهای را در اختیار ما نمیگذارد. هر پدیدهای در آن با شرطی پدید میآید و با عاملی دگرگون میشود. جهان، هرچه هست، صحنهای از پیوندها و وابستگیهاست؛ نه نقطهای که وابستگی در آن پایان یافته باشد.
نقطه که پایان وابستگی ها نیست اگر بگوییم انتها است باید کنارش هم بگوییم ابتدا است چنانچه بسم الله هم با نقطه شروع میشود ، اما اینکه گفتید اسمش را میتوانید بی نام رها کنید البته این نقطه بی اسم و رسم است چرا برایش اسم بگذاریم؟ قل هاتوا برهانکم ان کنتم صادقین که برهان اینجا ممتنع است ، پس چون مشاعر عاجز شدند از درکش نفی کردنش ولی ما اثباتش میکنیم چون آیت اعظمش همین بی حدی است که کلمه نفی است. اما اینکه گفتید اسمش را پروردگار یا الله میگذارید البته با تخفیف قبول است چون مردم از درکش حیران شدند و البته در این حیرانی هم به او پناه بردند، بگذارید مثالی بزنم که مطلب روشن شود.
در “الفبا” یعنی در ابجد حرف اول را با تخفیف الف میخوانیم و دلیل اینکه گفتم با تخفیف اینست که این حرف در واقع همزه است ولی چون خودش دیده و شنیده نمیشود و همگی الف میبینیم و الف میخوانیم به او الف میگوییم، پس الف یعنی الفی که در واقع همزه هست واقعا الف نیست ولی غیر از الف هم نیست، پس الف کجاست؟ در “الفبا” میبینی که کلمه ای در آخر به اسم “لا” نوشته شده است و آن اشاره دقیقتری به حرف الف است که حرف نفی است و چون دیگران نفیش کردند ، که نفی هم شیئی است ما الف را اثبات میکنیم و میگوییم حرف ِاول همزه و حرف آخر الف است. حال این پروردگار یا خدایی که میگویی همه چیز به او وابسته است و نسبتی به مربوب دارد البته در او بخاطر همین نسبت ترکیب و حدی اثبات میشود ولی چون نسبت به دیگر خلایق حدی در آن دیده نمیشود و همه او را خدا میبینند و خدا میخوانند با تخفیف از آنها قبول میشود.
بی پرده نفی و در پرده اثبات میکنی و بی پرده اثبات و در پرده نفی میکنم هرچند که جنگ جنگ زرگری است
از توضیحات شما سپاسگزارم.
آنچه فرمودید، در سنتهای مختلف حکمی و عرفانی سابقه دارد و اهل این مباحث دربارهی آن بسیار سخن گفتهاند. اما گمان میکنم این گفتوگو از فضای کتاب فاصله گرفته است.
تلاش اصلی این نوشتار آن است که از نقطههایی آغاز کند که برای عموم انسانها قابل فهم، قابل بررسی و قابل گفتوگو باشد. به همین دلیل نیز در بسیاری از موارد، عمداً از ورود به لایههای پیچیدهتر و مناقشهبرانگیزتر پرهیز شده است.
همچنین انتخاب واژهی «پروردگار» نیز از همین جهت بوده است. مقصود من در این کتاب، آن حقیقتِ بینامونشان نیست؛ بلکه حقیقتی است که بتوان از آن سخن گفت، دربارهاش استدلال کرد و آن را موضوع شناخت قرار داد.
بله همینطور است که برهان برای همین است که دوستان بتوانند گفتگویی کنند و حرفی بزنند و با هم مانوس شوند و بهانه ای برای نزدیکی و بستگی برای شناختن و دوستی با هم داشته باشند و همینطور برای اینست که از دشمنان دوری کنند و بهانه ای برای هر دو برای جدایی باشد، نه برای ایجاد نور در کسی برای او نوری نیست و با هزار برهان هم کسی که اهل دل نباشد ایمان نمی آورد بلی ممکن است ساکت شود و بصورت موقت دست از دشمنی بردارد اما برای دوست حرف ساده کافی و بهتر و تاثیر گذارتر است همان حرف هایی که سادگان زدند که اگر کسی ساده باشد به همین حرفهای ساده به سادگان راه می یابد مثل روش استدلال انبیا و اهل حقیقت. حضرت موسی ع در ابتدای پیام آوری به مردم گفتند من پیام آور خدا هستم بدون اینکه معجزه ای بیاورد هر کس دلش او را دوست داشت گفت راست میگوید و هر کس دلش او را دوست نداشت گفت دروغ میگوید بعدا که حضرت موسی آنهمه معجزات آوردند آنهایی که روز اول گفته بودند راست میگوید گفتند اینها دلیل پیامبری اش است و هر کس روز اول گفته بود دروغ میگوید گفت اینها سحر و جادوست!
پس در خانه اگر کس است یک حرف بس است بنابراین اگر هدف ارائه ارزش واقعی است که ارزش فقط همان نوری است که دل است ، پس بهتر است گفتگو بزبان دوست باشد که برای هر درستی نوری است وگرنه استفاده از اصلاحات غربی و روش استدلالی شبیه آنها بیشتر دوست را فراری میدهد تا آرام کند. نمیبینی خودت هم بیشتر از اینکه با برهان ایمان بیاوری اول دوست داشتی ایمان بیاوری سپس برهان را هم قبول کردی؟ و اگر اهل تجربه باشی میبینی همه اینطور هستند و کسی از دستور دلش تخلفی نمیکند و چون عقل از دل پایینتر است و حکمفرما دل است در آخر به راه دل می رود و نسبت به دل چندان اهمیتی و زوری ندارد مگر اینکه اسباب کار است و وسیله ای برای بندگی و خدمت به دوستان پس آدمی باید خودش را از اسباب آزاد کند تا آزاد شود ! و مطلب و خبر بزرگ همین است که با این حرفها حقیقتی بدست نمی آید و برای همین اختلاف دارند و در رفت و آمد و گفت و گو هستند که چیست و کیست و کجاست ولی به همین حرفها که باد هواست حقیقت از آنها گریخته است ، غبار را به او نشان میدهی که به هوا پی ببرد بیشتر از دیدن هوا دور میشود چون هوا که دیدنی نیست، پروانه برای اینکه پرواز کند نباید که پرش را رنگین و سنگین کند که بدتر پرواز را گم میکند پس ای آقای پروانه پر واز کن و پرواز کن و تخففوا تلحقوا و هرگز راهی جز سادگی نیست و این اصل تغییر نمیکند هر کس ساده است راه می یابد و دنبال راه ساده هم میرود و هر کس نیست که نیست ، باری دل دوست چون ماهی است که بخودش تشنه آب است و در جستجوی نقطه ای برای یافتن ارزشی است که در دلش می باشد که ببیند آب آب است و آرام بگیرد و من یومن بالله یهد قلبه .
ضمنا این هم بگویم مطلب قبلی که گفتید از آن حکما و عرفا بسیار بحث کردند اگر منظورتان از “الفبا” است که آنجا خودش رمز است و فکر نمیکنم در کتب چندان به آن تصریح شده باشد و این جز حرفهایی بود که سینه سینه رسیده بود ولی اینجا عمدا نوشتم که مشخص نشود بستگی و نسبتش به کیست پس اشاره ای شد که گنج را در ویرانه میگذارند و شاید کسی گذرش افتاد و مطلبی بسیار با ارزش بدست بیاورد که امیدوارم خدمتی برای دوست باشد ان شاالله و بی اجازه هم نبود و اگر اجازه بفرمایید خداحافظ شما و التماس دعا.
روشن است که مقصود شما بیشتر ناظر به راه دل و زبان اشارت است؛ و این معنا در جای خود محترم است.
با این حال، مسیر این کتاب، مسیر گفتوگوی عمومی و عقلانی است؛ برای مخاطبی که لزوماً اهل رمز، سلوک یا اصطلاحات خاص نیست. برهان شاید نور را در دل ایجاد نکند، اما راه را روشنتر میکند، ابهام را میزداید و حجت را تمام میسازد.
پس نه راه دل نفی میشود و نه زبان اشارت؛ تنها عرض این است که این کتاب در میدان دیگری نوشته شده است: میدان فهم عمومی، استدلال روشن و گفتوگوی قابل بررسی.
از حضور و نکات شما سپاسگزارم.