آنچه فقط یک احتمال نیست
یکی از رایجترین مغالطه های بیخدایان، قرار دادن پروردگار در قفس موجودات خیالی، کنار اسب بالدار یا غول چراغ جادوست.
مغالطه این است: همانطور که نمیتوان نبود قطعی اسب بالدار را اثبات کرد، نبود پروردگار را نیز نمیتوان؛ پس باور به او، ارزشی بیش از باور به یک افسانهی ابطالناپذیر ندارد.
از این نگاه، پروردگار صرفاً یکی از بیشمار امکانهای خیالی است که ذهن بشر میتواند بسازد؛ پس چرا باید او را جدیتر از بقیه گرفت؟
پرسشی که در نگاه اول، ساختاری منطقی دارد؛ اما اگر اندکی در آن تأمل کنیم، خواهیم دید که خود پرسش، بر پایهی مقایسهای بنا شده که از ابتدا نادرست است.
خلط کردن مفهوم پروردگار (آنگونه که در این کتاب و در مسیرِ استدلال عقلی به آن رسیدیم) با موجودات خیالی یا اسطورهای.
ما در این کتاب، از موجودی خاص در کنار سایر موجودات، با ویژگیهای عجیب و غریب یا قابل تصور، سخن نگفتیم.
آن حقیقتی که ما با نام پروردگار به آن اشاره کردیم، نه یک «چیز» در میان چیزها، بلکه یک ضرورت عقلی است که از تحلیل وابستگی و نظم هستی به آن میرسیم.
مسیر پیمودهشده در بخشهای پیشین، ما را نه به یک احتمال یا فرضیهی ممکن رسانده، بلکه به ضرورت وجود یک مبدأ که اگر نباشد، هیچچیز دیگری نمیتواند وجود داشته باشد یا معنا یابد.
بنابراین، ما دیگر با فهرستی طولانی از خیالات ممکن روبرو نیستیم که پروردگار هم یکی از آنها باشد.
ما با یک دو راهی بنیادین مواجهیم: یا بپذیریم که کل هستی، با تمام نظم و پیچیدگیاش، در نهایت امری بیاساس، بیدلیل و پوچ است؛ یا بپذیریم که بر پایهی یک ضرورت استوار بنا شده است؛ ضرورتی که خود، سرچشمهی وجود و معناست.
حال به قیاس اولیه بازگردیم. اسب بالدار یا هر موجود دیگری، تنها مانند شخصیتهای یک رمان هستند که میتوانند باشند یا نباشند و داستان همچنان داستان بماند. وجود داشتن یا نداشتن آنها، تأثیری بر قوانین فیزیک، ساختار منطقی عالم، یا امکان فهم جهان ندارد. نبودنشان، هیچ نظامی را فرو نمیپاشاند؛ بودنش نیز چیزی را توضیح نمیدهد و هیچ شاهد یا ضرورتی آن را ایجاب نمیکند.اما پروردگار، شخصیتی در لابلای سطور نیست؛ او نویسنده و شرط امکان این کتاب است. اگر او وجود نداشته باشد، دیگر چگونه میتوان وجود خود جهانِ وابسته را پذیرفت؟ چگونه میتوان نظم حاکم بر آن، قانونمندی پایدارش، و از همه مهمتر قابلیت فهم آن را که امکان علم را ممکن ساخته توجیه کرد؟
انکار چنین مبدئی، صرفاً کنار گذاشتن یک باور شخصی نیست؛ بلکه به معنای پذیرش بیمعنایی ریشهای خودِ «بودن» و فروپاشی امکان هرگونه توضیح نهایی برای واقعیت است.