فهرست فصل ۲۲ از ۳۴

علم، آشکار می‌کند؛ نه انکار

این بهانه رایج که می‌‌‌گویند «اگر علم می‌تواند جهان را توضیح دهد، چه نیازی به پروردگار است؟»، چنان است که بگوییم: چون فیزیک می‌تواند مسیر و سرعت گلوله را محاسبه کند، پس شلیک کننده ای وجود ندارد، یا چون نقشه‌ی یک ساختمان را در دست داریم، پس دیگر نیازی به فرض وجود یک معمار یا هدفی برای ساخت بنا نیست.

ما در فصل مرز های شناخت، به محدودیت های علم پرداختیم، حالا فراتر از محدودیت ها، این بهانه خود بر یک مغالطه استوار است: یکی‌ انگاشتن نقش و محدوده‌ی علم با جایگاه و نقش پروردگار.

خلط میان دو سطح متفاوتِ توضیح، به تدریج به مفهومی انجامیده که از آن با عنوان «خدای شکاف‌ها» یاد می‌شود؛ گویی هر سخن از پروردگار، صرفاً جایگزینی موقت برای نادانسته‌های علمی است. حال آن‌که این برداشت، خود حاصل نادیده‌گرفتنِ تفاوت میان توصیف سازوکار و فهمِ علت غایی وجود است.
نسبت دادن یک نظم هدفمند به ناظمی خردمند، نه برخاسته از جهل به چگونگی پدیده‌ها، بلکه دقیقاً نتیجه‌ی درک همان چگونگی‌هاست.
شبیه آن است که با دیدن یک نرم‌افزار پیچیده با میلیون‌ها خط کد، بگوییم این برنامه حاصل تدبیر یک برنامه‌نویس است، اما کسی در پاسخ بگوید: «حالا که می‌دانیم هر عملکرد از توابع و ماژول‌های مشخصی ناشی می‌شود، دیگر نیازی به فرضِ وجود برنامه‌نویس نیست.» در حالی که شناخت کُد، جایگزین کدنویس نمی‌شود؛ بلکه تنها میزان دقت و مهارت به‌کاررفته در این طراحی را آشکارتر می‌کند.

بنابراین، ما پروردگار را نه در نادانسته‌های گذرا، بلکه در بنیان‌هایی می‌جوییم که خودِ علم بر آن‌ها استوار است: اصل وجود و قانونمندی پایدار جهان. بنیان‌هایی که پیشرفت علم، به‌جای حذف آن‌ها، پیوسته اهمیت و عمقشان را آشکارتر می‌سازد. 

از این‌رو، کسی که بگوید: «چون علت فلان پدیده را نمی‌دانیم، پس کار خداست»، در واقع نه پروردگار را شناخته و نه جهان‌‌‌بینی درستی دارد. این استدلال از ندانستن آغاز می‌شود، و به افسانه ختم؛ چرا که او اساساً از جنس پدیده‌ها نیست که در صف عوامل طبیعی قرار گیرد و رقیب آن‌ها باشد.
اما از این فرافکنیِ خدای شکاف‌ها که بگذریم و با انصاف بنگریم، عکس این ماجرا برقرار نیست؟ آیا این الحاد شکاف‌ها نیست که هر جا دانش بشر هنوز به حکمت یا علت پدیده‌ای نرسیده، آن شکاف جهل را فوراً با برچسب «تصادف»، «پیامد کور» یا «طراحی بد» پُر می‌کنند؟ حال آن‌که نام‌گذاری، تبیین نیست. چسباندنِ واژه‌ای آراسته‌تر بر نادانسته، جهل را به دانش تبدیل نمی‌کند.

تاریخ علم بارها نشان داده است که داوری‌های شتاب‌زده درباره‌ی آشفتگی یا بیهودگیِ طبیعت، اغلب حاصل نقشه‌ای نیمه‌کاره از واقعیت بوده‌اند.
یک نمونه‌ی مشهور، ماجرای عصب بازگشتی حنجره است.
سال‌ها این عصب را (که مسیری طولانی از گردن پایین می‌رود و دوباره بازمی‌گردد)، به عنوان نمادی از بی‌نظمی و طراحیِ کور در طبیعت مطرح می‌‌‌کردند. می‌گفتند: «کدام طراح هوشمندی یک سیم را این‌گونه بی‌دلیل می‌پیچاند؟» اما با دقیق‌تر شدن دانش آناتومی، معلوم شد که این عصب در مسیرِ به‌ظاهر طولانی‌اش بیکار نیست، بلکه شاخه‌هایی حیاتی به نای، مری و قلب می‌دهد و در دوران جنینی، نقشی کلیدی در تثبیت شریان‌های قلب ایفا می‌کند.
آنچه طراحی بد نامیده می‌شد، در واقع یک مهندسی چندمنظوره بود که اگر کوتاه می‌شد، این کارکردهای حیاتی نیازمند طراحی‌های موازی و پیچیده‌تری بودند.

همچنین در مکانیک کوانتوم، زمانی که با رفتارهای پیش‌بینی‌ناپذیر ذرات روبه‌رو شدیم، برخی شتاب‌زده نتیجه گرفتند که قانون عقلی علیت نقض شده و پدیده‌ها بدون علت رخ می‌دهند؛ بی‌آنکه به تاریخ علم توجه کنند، جایی که بارها ناتوانی ما در توضیح پدیده‌ها، با کشف قوانین بنیادین‌تر برطرف شده است، یا حتی احتمال دهند که این رفتارها بازتاب سازوکارهایی در لایه‌هایی از واقعیت باشد که هنوز از دسترس ابزار های ما بیرون‌اند.

از همین‌رو، پیشرفت دانش نه تنها نیاز به یک تبیین عقلانی برای جهان را کمرنگ نکرده، بلکه با کشف سازوکارهای طبیعت، قانونمندیِ پایدار و نظم کلانِ حاکم بر آن را هرچه روشن‌تر آشکار می‌سازد.
با این حال، همین تصویرِ دقیق‌تر، پرسشی دیگر را نیز پیش می‌کشد:
اگر چنین قانونمندی و انسجامی در بنیان جهان حضور دارد، جایگاه ناهماهنگی‌ها، خطاها و پدیده‌های به‌ظاهر آشفته‌ای که در تجربه‌ی ما دیده می‌شوند کجاست؟ آیا این موارد، نشانه‌ای از فروپاشی نظم‌اند؟

0 0 رای ها
امتیازدهی به مقاله
اشتراک
اطلاع از
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی