فهرست فصل ۵ از ۳۴

وجود و نمودها

شناخت ما از جهان، همیشه از راهی غیرمستقیم آغاز می‌شود. ما هر پدیده را نخست از راه نمودهایش درمی‌یابیم: رنگ و شکل، صدا، بو، رفتار، یا هر اثری که بر ما می‌گذارد. این‌ها نخستین چیزهایی هستند که در برابر ما ظاهر می‌شوند.
ساختار ادراک ما نیز همین را نشان می‌دهد: چشم تنها رنگ و شکل را می‌بیند، گوش فقط صدا را می‌شنود، و ذهن فهم اولیه‌اش را بر پایه‌ی همین داده‌ها شکل می‌دهد. چیزی که هیچ جلوه‌ای در تجربه نداشته باشد، نقطه‌ی شروعی برای شناخت، فراهم نمی‌کند.
از این رو، راه ما به سوی واقعیت از همین نمودها آغاز می‌شود، اما ادامه‌‌‌ی آن با عقلی است که می‌تواند از این جلوه‌های اولیه فراتر رود و معنای عمیق‌تری را استنتاج کند.
برای روشن‌تر شدن موضوع، کسی را در نظر بگیرید که از سال‌ها پیش او را می‌شناسید. امروز ممکن است چهره‌اش عوض شده باشد، صدایش کمی فرق کرده باشد، رفتار و سلیقه‌اش تغییر کرده باشد، حتی فکرها و باورهایش هم دیگر مثل قبل نباشد. با این حال، هم شما و هم خود او می‌دانید که با وجود همه‌ی این تغییرها، هنوز همان شخص است. یعنی در پشت این ویژگی‌های متغیر، یک هویت ثابت وجود دارد که باعث می‌شود بگوییم این همان آدم قبلی است

به همین دلیل، می‌شود گفت برای هر انسان چیزی فراتر از ظاهرها و حالت‌های گذرا وجود دارد؛ چیزی که این تغییرها بر آن سوار می‌شوند.
این هسته‌ی پایدار که ذات (Essence) نام دارد؛ حقیقتی است که تمامی ویژگی‌ها و تعلقات ما، به آن نسبت داده می‌شوند.
وقتی می‌گوییم بدن من، وضعیت من، فکر من، خودِ این تعبیرها نشان می‌دهد که هیچ‌کدام از این‌ها تمام حقیقتِ «من» نیستند. 

مثلاً اگر حقیقت ما فقط بدن ما بود، با هر تغییر جدی در بدن باید هویت ما هم از بین می‌رفت. اگر فقط احساسات یا افکار، ما بودیم، با هر دگرگونی در حال‌و‌هوا یا باورها باید به آدم دیگری تبدیل می‌شدیم. اما این‌طور نیست. ما در میان همه‌ی این تغییرها، ذاتی را درک میکنیم که در چارچوب ویژگی‌ها و توصیفاتش محدود نمی‌‌‌شود؛ بلکه بیشتر یک امکان گشوده و قابلیت بنیادی است که می‌تواند طیف گسترده‌ای از حالت‌ها را در خود پذیرا باشد، بدون اینکه خودش به یکی از آن‌ها فروکاسته شود.

با این حال، نباید تمام تمرکز را نیز فقط بر صفات گذاشت؛ درست مثل وقتی که از یک انسان فقط زیبایی صورتش را به خاطر بسپاریم و گمان کنیم او را می‌شناسیم.
به عبارتی، شناخت حقیقی، هنری است میان یافتن ذات در جلوه‌هایش و در عین حال، جدا دانستن او از تمام این جلوه‌های گذرا.

این شیوه‌ی غیرمستقیم شناخت، یعنی توانایی استنتاج «بودِ» پایدار از «نمودِ» متغیر، نقشی محوری در کاوش ما درباره «اصل نخستین» هستی ایفا خواهد کرد؛ زیرا بررسی دقیق نمودهای پیرامون ما و پی بردن به حقیقت نهفته در پسِ آن‌ها، همان راهی است که عقل برای اندیشیدن درباره‌ی آن واقعیت بنیادین در پیش می‌گیرد.

0 0 رای ها
امتیازدهی به مقاله
اشتراک
اطلاع از
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی