وهم تناقض
در این فصل به پرسشهایی میپردازیم که حاصل خطای فکری در طرح پرسشاند؛ جایی که مغالطه بهجای استدلال مینشیند.
یکی از پرتکرارترین این موارد، چنین میپرسد که «اگر جهان نیازمند خداست، پس آفریننده او کیست؟». به عبارت دقیقتر اگر هر موجودی نیازمند علت است، استثنا کردنِ مبدأ نهایی چه توجیهی دارد؟
این پرسش نه از کمبود پاسخ، بلکه از انباشته شدن چند مغالطهی شناختهشده شکل میگیرد.
نخست، با نوعی مغالطهی تعمیم شتابزده روبهرو هستیم که ریشهاش در خلط «موجود» با «وجود» است. از اینکه موجودات جهان وابستهاند و برای بودنِ خود به علت نیاز دارند، بیدرنگ نتیجه گرفته میشود که هر آنچه وجود دارد نیز باید وابسته باشد.
تعمیمِ این ویژگی از سطح موجودات به اصل وجود، قدم اول خطاست.
در گام بعد، پرسش گرفتار مغالطهی پیشفرض پنهان است؛ چرا که از پیش فرض گرفته میشود که اصل نخستین هم آفریده شده؛ حال آنکه همین موضوع بحث است و نباید نتیجه دلخواه را با پنهان کردن در سوال، به مخاطب تحمیل کرد.
سپس مغالطهی خلط جایگاهها رخ میدهد. آنچه با ضرورتِ عقلی بهعنوان «اصل نخستین» شناخته میشود، مانند یکی از اجزای جهان در نظر گرفته میشود و همان قوانینی که دربارهی اجزای وابسته مطرح میشود، بیواسطه به او نسبت میدهند.
در این جابهجایی، چیزی که قرار است توضیحدهندهی وابستگی باشد، خود بهعنوان یک وابسته فهمیده میشود.
در نهایت، مغالطهی دو راهیِ ساختگی سر برمیآورد؛ گویی یا باید بپذیریم آفریننده نیز آفریده شده، یا ناچار شویم به زنجیرهای بیپایان از علتها تن دهیم. در حالی که گزینهی سومی وجود دارد که عمداً کنار گذاشته میشود: اینکه جایی این زنجیره به حقیقتی خود بسنده برسد که نیازمند علتی نباشد. حذف این امکان، خود یک خطای فکری است.
وقتی این مغالطهها کنار زده شوند، پرسش فرو میریزد؛ نه چون پاسخی ندارد، بلکه چون از ابتدا درست صورتبندی نشده بود.
همین خطا، در مباحث دیگر نیز تکرار میشود؛ نمونهی برجستهی آن، مسئلهی علم مطلق پروردگار و اختیار انسان است.
میگویند «اگر پروردگار علم پیشینی به انتخاب های ما دارد، چگونه میتوان گفت که در تصمیمات خود آزاد و مختار هستیم؟ آیا همواره گزینه ای از پیش تعیین شده را انتخاب میکنیم؟»
این پرسش ریشه در برداشتهای نادقیق از مفاهیمی چون «مطلق بودن»، «علم الهی» و «اختیار انسانی» دارند.
با کمی دقت در معنای واژهها، درمییابیم که تناقض ادعا شده، بیشتر یک وهم یا مغالطه است تا یک ناسازگاری واقعی.
ابتدا نگاهی دقیقتر به اختیار انسان بیندازیم.
اختیار به معنای داشتن قدرتی نامحدود برای انجام هر کار ممکن یا ناممکن نیست.
ما انسانها همواره در چارچوب محدودیتهایی عمل میکنیم:
محدودیتهای قوانین فیزیکی حاکم بر جهان، تأثیر تصمیمات دیگران و پیامد انتخابهای گذشته.
اما «محدود بودن» به معنای «مجبور بودن» نیست. اختیار واقعی ما در همان نقطههای تصمیمگیری معنا مییابد؛ لحظاتی که با وجود تمام محدودیتها، ما با نیت و ارادهی خود، میان راههای ممکن (اغلب میان خیر و شر نسبی) یکی را انتخاب میکنیم.
همین تجربهی درونی انتخاب و مشاهدهی انسانهایی که در شرایط یکسان، مسیرهای اخلاقی متفاوتی را برگزیدهاند، گواهی بر واقعی بودن این هستهی آزادی و اختیار در وجود ماست.
اکنون به معنای علم مطلق پروردگار بپردازیم.:
خطای رایج آن است که علم پروردگار را صرفاً نسخهای بینهایت بزرگتر از علم محدود انسانی تصور کنیم؛ علمی که مانند ما در بستر زمان کسب میشود، گذشته را به یاد میآورد و آینده را پیشبینی میکند.
این نگاه، درکی سطحی و انسانوار از علم آن وجود مطلق است.
اما علم مطلق پروردگار، اِشرافی است بر تمام گسترهی ممکنات، هم آنچه رخ داده و هم تمام امکانهای بالقوهای که میتوانست رخ دهد، تمام تصمیمهایی که میتوانست گرفته شود و تمام نتایج و پیامدهای هرکدام، یکجا و کامل نزد او حاضر است.
علم او نقشهی کامل تمام مسیرهای ممکن را در برمیگیرد، نه بهعنوان پیشبینی، بلکه بهعنوان حضور بیواسطه و فرازمانی در گسترهی همهی امکانها؛ همچون اشراف بر حروف الفبا و خواندن هر آنچه ممکن است با آنها نوشته شود.
بنابراین در علم مطلق پروردگار، تمام امکانها بالقوه وجود دارند و ما با هر انتخاب، از میان آنها عبور میکنیم. در این نگاه، پروردگار نه با علم خود ما را به مسیر خاصی مجبور میکند، و نه انتخاب ما او را غافلگیر میسازد، زیرا او به تمام راههای رفته و نرفته آگاه است.
حال همانگونه که برداشت نادرست از علم مطلق میتواند وهمِ تناقض بسازد، برداشت سطحی از قدرت مطلق نیز گاهی در قالب پرسشهای ظاهراً زیرکانه اما در حقیقت بیپایه مطرح میشود.
یکی از مشهورترین این پرسشها چنین است: «آیا پروردگار میتواند سنگی چنان سنگین بیافریند که خودش نتواند آن را بلند کند؟»
پرسشی که در ظاهر بهدنبال کشف تناقضی در قدرت پروردگار است، اما در واقع ناتوانی ما در فهم معنای مطلق و چگونگی آفرینش را آشکار میسازد.
برای فهم بهتر این موضوع، باید توجه داشت که تحقق هر فعلی در هستی، به دو چیز نیاز دارد:
یکی آنکه آن را انجام میدهد، و دیگری، آنکه ظرفیت تحقق آن را دارد.
شما نمیتوانید نور را بنوشید، نه به دلیل ضعف شما در نوشیدن، بلکه چون نور ذاتاً نوشیدنی نیست؛ ظرفیت پذیرش این فعل را ندارد.
این برگی دیگر از اختیار در خلقت است که اگر قابلیت چیزی وجود نداشته باشد، ممکن نخواهد شد.
حال اگر بپرسیم آیا پروردگار میتواند چیزی پدید آورد که از قدرت خودش فراتر رود، پرسیدهایم: آیا میتواند چیزی را بیافریند که ظرفیتش، فراتر از پروردگار باشد؟ اگر چنین ظرفیتی یافت شود پس لابد خود او پروردگار است و اگر میگوییم که «آفریده شود» داریم از یک فرض محال استفاده میکنیم.
در اینجا مسئله، نه در ضعف قدرت است، و نه در محدودیت اراده؛ بلکه در محدودیت آن چیزیست که خواستهایم محقق شود.
در نهایت روشن میشود که تمام تناقضهای ادعا شده، نه از ناسازگاری در واقعیت، بلکه از خطا در صورتِ پرسش پدید میآیند.
با تصحیح زاویهی نگاه و بازگرداندن مفاهیم به جایگاه خود، آشکار میشود آنچه بنبست مینمود، ریشه در فهم ما داشت، نه واقعیت.