فهرست فصل ۲۰ از ۳۴

چرا پروردگار دیده نمی‌شود؟

برای فردی سطحی نگر، آن‌چه دیده نمی‌شود، وجود ندارد و آن‌چه لمس نمی‌شود، باورپذیر نیست. اما این نگاه، پیش از آنکه یک استدلال فلسفی باشد، بیشتر حاصل یک عادت ذهنی در زندگی روزمره‌ی ماست؛ عادت کرده‌ایم شناخت را به دیده‌ها و شنیده‌ها محدود کنیم و حقیقت را با تجربه‌ی مستقیم حسی بسنجیم.

کافی است اندکی درنگ کنیم تا دریابیم که شناخت ما از ملموس‌ترین پدیده‌ها نیز از راه دیدن مستقیم ذات آن‌ها حاصل نمی‌شود. ما افراد دیگر را می‌بینیم، اما آیا افکارشان، یا شخصیت درونی‌شان را مستقیماً می‌بینیم یا تنها ظاهر، رفتار و آثارشان را مشاهده می‌‌‌کنیم؟ حتی وجود خودمان را که بیش از هر چیز دیگری به آن یقین داریم، آیا این «من» را هرگز در آینه دیده‌اید، یا تنها بازتاب بدن خود را مشاهده کرده‌اید؟
حتی در همین دنیای فیزیکی و محسوس، دیدنِ اشیاء به‌طور مستقیم صورت نمی‌گیرد بلکه ما آن‌ها را با واسطۀ نور می‌بینیم. بطور مثال نوری از منشأ خارجی می‌تابد، به دیوار مقابل برخورد می‌کند و سپس بازتاب آن وارد چشم ما می‌شود؛ آنگاه می‌گوییم «دیوار را دیدیم»، در حالی‌که خود دیوار هرگز بی‌واسطه به چشم ما نرسیده است.
پس آنچه ما دریافت می‌کنیم، همیشه اثر و نشانه‌ای از واقعیت است، نه خود واقعیت بی‌پرده. 

پس، اگر شناخت ما از هر پدیده‌ای، تنها از طریق نمودهای آن ممکن است، چرا باید درباره‌ی پروردگار، همان وجودی که فراتر از هر پدیده است، انتظار داشته باشیم که با ابزار های حسی ما  شناخته شود؟

ما به وجود بسیاری از حقایق نادیدنی مانند پدیده زمان یا قوانین منطق باور داریم، نه از سر تقلید، بلکه چون ضرورت و آثار آن‌ها را درمی‌یابیم. از این منظر، اصرار بر اینکه تنها شواهد حسی مستقیم برای اثبات وجود معتبرند، در واقع چشم بستن بر نقش بنیادین استنتاج عقلی و ضرورت منطقی در شناخت ماست.
پروردگار نیز اگر با چشم سر دیده نمی‌شود، حضور ضروری او که بنابر استدلال‌های فصل‌‌‌های گذشته آشکار شد، از طریق آثارش در نظم و امکان وجود جهان و از مسیر عقل، قابل شناخت است.

همچنین بنابر ویژگی‌هایی که در بخش‌های پیشین برای پروردگار اثبات کردیم (بی‌نیازی، عدم تغییر، فراتر بودن از زمان و مکان و…)، اساساً امکان دیده‌شدن به معنای فیزیکی را منتفی می‌سازد.
او که بنیان هستی و قوانین آن است، نمی‌تواند خود در قالب یک پدیده‌ی مادی و محدود بگنجد تا با چشم سر دیده شود یا در آزمایشگاه سنجیده شود. 

شناخت او، چنان‌که پیشتر هم اشاره شد، از مسیر دیگری می‌آید: از راه عقل، از درک ضرورت وجودش، و از مشاهده‌ی آثارش در نظم و معنای کلی جهان.

اما در ادامه‌ی همین بحث، پرسش دیگری مطرح می‌شود که با مسئله‌ی اختفایِ الهی پیوند دارد و این پرسش مطرح می‌شود: آیا پروردگار نمی‌توانست با ارائه‌ی نشانه‌ای قاطع و معجزه‌آسا، وجود خود را به شکلی انکارناپذیر بر همگان آشکار سازد؟
پاسخ این است که اولاً تجربه‌ی بشری نشان می‌دهد که انسان حتی به شگفت‌انگیزترین پدیده‌ها عادت می‌کند و ممکن است پس از مدتی، آن نشانه‌ی معجزه‌آسا نیز عادی شود. همان‌طور که اکنون نیز شگفتی‌های بی‌مانند آفرینش، از عظمت کیهان تا پیچیدگی حیات و قوانین دقیق حاکم بر آن‌ها، برای بسیاری عادی شده و دیده نمی‌شود.
بنابراین، مشکل، اغلب نه کمبود نشانه، بلکه عدم آمادگی درونی یا عدم تمایل به دیدن است؛ و کسی که نخواهد ببیند، همواره دستاویزی برای انکار خواهد یافت.

و مهم‌تر از آن، اگر پروردگار نشانه‌ای چنان قاطع و آشکار ارائه می‌کرد که هیچ شکّی در امکان گریز نمی‌گذاشت، «باور» دیگر به‌معنای پاسخ آزادانه نبود؛ در بهترین حالت به تصدیق ناگزیرِ یک واقعیت بدیهی فرو می‌کاست، همان‌گونه که ناچاریم وجود خورشید را بپذیریم.
پذیرشی که از این سرِ اجبار باشد، آن شناخت ارزشمندی نیست که از دل اختیار بر آید و فرایند رشد و کمال باشد.

بنابراین اقتضاء حکمتش ناظر به توازن میان روشنیِ کافی برای جست‌وجوگر حقیقت و فضای آزاد برای منکر است، توازنی که اگر از میان برود، رشد اخلاقی و رابطۀ دوطرفه جای خود را به واکنش غریزی در برابر حقیقتِ مسلّم خواهد داد.

در پایان، می‌‌‌توان این پرسش را مطرح کرد: تکلیف آن فردی که بدون سوگیری و خصومت و به گمان خود صادقانه در جستجوی حقیقت بوده اما به پاسخی قانع‌کننده نرسیده است، چیست؟ در پاسخ باید گفت که نخست، قضاوت قطعی در مورد اعماق نیت یک فرد و میزان صداقت او، برای ناظر بیرونی ممکن نیست.
افزون بر این، شناخت انسانی همواره درجه‌مند است و آنچه اهمیت دارد نه در احاطه‌ی کامل بر حقیقت، بلکه نحوه‌ی مواجهه با نشانه‌هایی است که تاکنون بر او آشکار شده.
اگر فردی بدون مقاومت آگاهانه به نتیجه نرسید، پاسخ در اصل بنیادین عدالت نهفته است. پروردگار دادگر، کسی را فراتر از توانایی و میزانی که حقیقت بر او آشکار شده، مؤاخذه نمی‌کند. چنین فردی وظیفه‌ی خود را در قبال حقیقت انجام داده است.اما انکار قاطع پروردگار، ادعایی بسیار سنگین است که نشان از موضعی مغرضانه دارد؛ حتی آن بی‌اعتنایی که از سوگیری ها یا بی‌میلی به پذیرش مسئولیت‌‌‌ها برمی‌خیزد، بی‌طرفی محسوب نمی‌شود؛ انتخابی است با تمام پیامدهایش.
در نهایت، انسان همان‌گونه که در برابر حقیقت می‌ایستد، خود را شکل می‌دهد؛ و این جهت‌گیریِ درونی است که به‌تدریج تثبیت می‌شود و سرنوشت وجودی او را رقم می‌زند.

4 1 رای
امتیازدهی به مقاله
اشتراک
اطلاع از
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی