فهرست فصل ۸ از ۳۴

هیچ، نمی‌تواند آغازگر باشد

یکی از رایج‌ترین تصورهای نادرست درباره‌ی آغاز هستی، این است که گمان می‌شود پیش از این جهان، هیچ‌چیز مطلقاً نبوده؛ نه ماده، نه انرژی، نه قانون، نه فضا و نه حتی امکانی برای رخ دادن چیزی. تنها «هیچ محض» و آن‌گاه بی هیچ علتی، همه‌چیز آغاز شده. 

در نگاه اول، این تصویر، ساده و قابل فهم به‌نظر می‌رسد، اما با اندکی دقتِ عقلی، آشکار می‌شود که این سادگی، فریبنده است و ما را به بن‌بستی منطقی می‌کشاند.

ذهن ما با مفهوم «نبودن» آشناست، اما همواره آن را در بستری از «بودن» تجربه می‌کند.
سکوت، نابودیِ جهان نیست، بلکه تنها آرام گرفتن هواست؛ و تاریکی، محو شدن هستی نیست، بلکه غیبت فوتون‌های نور در یک فضا است. پس درمیابیم که «نبودن» امری نسبی است و همواره چیزی دیگر (فضا، مکان، زمان) حاضر است که این نبود را در بر گیرد و به آن معنا دهد.

بنابراین نیستی مطلق یا عدم محض، چیزی جز بازی با واژگان نیست؛ در یک چنین وضعیت فرضی که حتی در اندیشه ما قابل تصور نیست و ذاتاً فاقد هرگونه زمینه ای، قانونی یا پتانسیلی مطرح میشود، نمی‌توان انتظار آغازگری داشت. عقل حکم میکند که هر رویداد محتاج دست‌کم یک امکان (یعنی بستر ممکن برای تحقق) و یک قاعده باشد؛ اگر هیچ امکانی در کار نباشد، سخن گفتن از وقوع و حتی طرح پرسش از آن بی‌معنا است؛ همچنان‌که «سرعت»، پیش‌فرضِ فضا و زمان را می‌طلبد، مفهوم رویداد نیز در پیش‌فرض امکان و قانون معنا دارد.

با این حال، گاه در برخی برداشت‌های عمومی و ساده‌شده از نظریات علمی مانند مهبانگ، چنین وانمود می‌شود که جهان ما از دل همین نیستیِ مطلق سربرآورده است. گویی پیش از آن لحظه‌ی آغازین، هیچ چیز برقرار نبوده و ناگهان با انفجاری بی‌علت، هستی پدید آمده است.

اما بررسی دقیق‌ترِ خود این نظریات علمی نشان می‌دهد که حتی در پیچیده‌ترین مدل‌های کیهان‌شناسی، سخن از نیستی مطلق در میان نیست. آن حالتی که «خلأ» نامیده می‌شود، در واقع یک وضعیت فیزیکی بسیار خاص است که دارای ساختار، قوانین، نوسانات، و قابلیت تحول و مدل‌سازی است. چنین چیزی، هرچقدر هم که بنیادین باشد، بی‌شک نوعی «بودن» است، نه «نبودن»؛ زیرا دارای ویژگی، قانونمندی و پتانسیل زایش است.

اگر گفته شود جهان ما از چنین وضعیتی آغاز شده، در واقع تأیید کرده‌ایم که ریشه‌ی جهان، در نوعی بودن قانونمند و پرظرفیت است، نه در نیستی محض.

این نکته بسیار کلیدی است: حتی اگر فیزیکدانان بتوانند لحظه‌ی دقیقی را به عنوان «آغاز» مثلاً آغاز انبساط، تعریف کنند، این آغاز همواره در دل یک بستر یا زمینه‌ی پیشینی رخ می‌دهد. این زمینه، ممکن است زمان، مکان یا ماده به شکلی که ما می‌شناسیم نباشد، اما ناگزیر، چیزی است که قابلیت «شدن» و «تحول» را در خود داشته است.

 در این‌جا ممکن است با چالشی روبه‌رو شویم که فیزیک‌دانانی همچون استیون هاوکینگ مطرح کرده‌اند. آن‌ها معتقدند اگر زمان هم‌زادِ جهان باشد و از همان لحظه‌ی آغاز متولد شده باشد، دیگر جست‌وجویِ چیزی پیش از آن معنایی ندارد. هاوکینگ این پرسش را به ایستادن در قطب جنوب و پرسیدن از جهتِ جنوب تشبیه می‌کرد؛ چرا که در آن نقطه، دیگر جنوبی وجود ندارد که بتوان به سمت آن رفت. اما این تمثیل تنها به زمان اشاره دارد، نه به ریشه و علت. همان‌طور که قطب جنوب تنها بر بسترِ زمین معنا می‌یابد، لحظه‌ی آغازینِ جهان نیز برای آنکه از دل نیستی به صحنه‌ی هستی قدم بگذارد، نیازمند حقیقتی است که اگرچه از جنس زمان نیست، اما ریشه‌ی تحققِ آن به شمار می‌رود؛ مانند حرکت مدادِ روی کاغذ که با پیدایش خط هم‌زمان بنظر می‌رسد، اما عقل می‌داند که وجود خط، ریشه در اراده‌ی نویسنده دارد.

ما در این فصل، نمی‌خواهیم چیزی را اثبات کنیم؛ تنها می‌خواهیم گزینه‌ای را کنار بگذاریم که نمی‌تواند درست باشد. زیرا نه تجربه، نه علم و نه عقل، هیچ‌کدام از امکان پیدایش از نیستیِ مطلق پشتیبانی نمی‌کنند.

اگر چیزی اکنون هست، باید پذیرفت که چیزی همیشه بوده، شاید هنوز نمی‌دانیم ماهیت آن چیست، اما ضرورت آن، با کنار گذاشتن فرض «آغاز از هیچ»، روشن می‌شود و دوباره ما را به همان «اصل نخستین» فصل قبل فرا می‌خواند.

حال اگر پذیرفتیم که بنیانی همواره بوده، پرسش بعدی، خود را نمایان می‌سازد: این وجود همیشگی، باید دارای چه ویژگی‌هایی باشد تا بتواند نقش بنیان‌گذار و اساس بودن همه‌ی آن‌چه اکنون هست را ایفا کند؟

0 0 رای ها
امتیازدهی به مقاله
اشتراک
اطلاع از
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی