فهرست فصل ۳ از ۳۴

مرزهای شناخت

تا این‌جا دیدیم که اصلِ امکان شناخت را نمی‌توان انکار کرد.
اما پرسش بعدی این است: ابزارهای ما برای شناخت چقدر قابل اعتمادند؟ اگر می‌خواهیم چیزی را بفهمیم، باید بدانیم با چه می‌فهمیم، و این فهم تا کجا می‌تواند پیش برود.

در زندگی روزمره و در کاوش‌های نظری و علمی، ما عمدتاً از دو ابزار اصلی بهره می‌گیریم: عقل و تجربه.
البته، قوای شناختی انسان و ابزارهای درک او پیچیده‌تر و متنوع‌تر از این دو هستند. با این حال، برای آنکه بتوانیم در این گام‌های نخستین، بحث را متمرکز و قابل فهم نگه داریم، می‌توانیم این دو ابزار را به عنوان نمایندگان دو بُعد یا دو مسیر اصلی شناخت در نظر بگیریم: 

عقل در اینجا به توانایی‌های درونی ما اشاره دارد که مفاهیم کلی، انتزاعی و روابط ضروری را درک می‌کند و از طریق استدلال و تحلیل، به شناخت عمیق‌تر واقعیت می‌رسد. برای نمونه، عقل به اینشتین کمک کرد تا با استدلال‌های انتزاعی، قوانین نسبیت را در قالب معادلات ریاضی تدوین کند و ساختار فضا-زمان را پیش از آنکه تجربه بتواند مستقیماً آن را بیازماید، کشف کند.

در مقابل، تجربه، عمدتاً بر مشاهده‌های جزئی استوار است که از طریق حواس پنج‌گانه‌ی ما در مواجهه با جهان مادیِ بیرون به دست می‌آید و شامل مشاهده و آزمون می‌شود. نمونه‌ی بارز آن علم پزشکی است که پیشرفت خود را عمدتاً مدیون مشاهدات بالینی و آزمایش‌های تجربی برای سنجش اثربخشی داروها و درمان‌هاست.

اما هیچ‌یک از این دو ابزار به‌تنهایی کامل نیست. عقل می‌تواند در دام استدلال‌های نادرست، سوگیری‌های ناخودآگاه یا پیش‌فرض‌های پنهان بیفتد؛ و تجربه، محدود به دامنه‌ی حواس ماست؛ حواسی که هم محدودیت‌های ذاتی دارند و هم گاه فریبنده‌اند.

اما این دو، می‌توانند تا حدی نقص‌های یکدیگر را جبران کنند: عقل می‌تواند یافته‌های تجربی را تحلیل کند و چیزی فراتر را بفهمد، و تجربه می‌تواند ایده‌ها و نظریه‌های عقلی را تا حدی بیازماید و شواهدی برای آنها بیابد. روش علمی، در بهترین حالت خود، تجسم همین گفتگوی پیوسته میان عقل و تجربه است.
با این حال، علم تجربی، با وجود تمام دستاوردهایش، از محدودیت‌های ذاتی این دو ابزار، مبرا نیست. 

علم به معنای رایج آن، محدود به آن چیزی است که می‌توان مشاهده، آزمون و تکرار کرد و درباره‌ی مسائلی که فراتر از این چارچوب قرار می‌گیرند، سکوت می‌کند؛ نه لزوماً به معنای انکار آن‌ها، بلکه صرفاً به این دلیل که ابزار لازم برای بررسی‌شان را در اختیار ندارد. این سکوت، مرز روش علمی است، نه لزوماً مرز واقعیت یا مرز پرسشگری معنادار. 

مرز ابزار
آزمایش فکری
یک پرسش ساده

اگر ابزاری چیزی را نبیند، آیا آن چیز وجود ندارد؟

آشکارساز را عوض کن. آنچه «دیده می‌شود» تغییر می‌کند، در حالی که میدانِ پیش روی ابزار همان است.

رادیویی ثبت نشد
فروسرخ ثبت نشد
نور مرئی آشکار شد
فرابنفش ثبت نشد
گزارش این ابزار فقط نور مرئی ثبت شد.
نتیجه

مرزِ ابزار، مرزِ واقعیت نیست.

این مدل وجودِ چیزی فراتر از ماده یا پروردگار را اثبات نمی‌کند. فقط نشان می‌دهد «ابزار من آن را ثبت نمی‌کند» با «پس وجود ندارد» یک گزاره نیست.

قدرت علم تجربی در شناخت دنیای مادی شگفت‌انگیز است، درست مانند یک تور ماهیگیری که برای صید ماهی طراحی شده؛ اما اینکه این تور نمی‌تواند آب دریا را در خود نگه دارد، به این معنا نیست که آب وجود ندارد و دریا فقط همین ماهی‌ها است.
به همین ترتیب، اینکه روش علمی، با ابزارهای حسی و آزمایشگاهی‌اش، نمی‌تواند پرسش‌های مربوط به معنا، هدف، یا وجود اموری فراتر از ماده را بررسی کند و در این موارد سکوت می‌کند، صرفاً نشان می‌دهد که این تور برای صید این حقایق طراحی نشده است. 

اما کسانی که می‌گویند «حقیقت، فقط همان چیزی است که علم تجربی اثبات می‌کند»، در واقع از این محدودیت ابزار، به عنوان دستاویزی استفاده می‌کنند تا هر مفهومی دیگر را که در تورشان نمی‌گنجد، انکار کنند.
این دیدگاه که علم زدگی یا تجربه‌گرایی افراطی نامیده میشود، باوری است درباره‌ی اینکه چه چیزی اجازه دارد حقیقت نامیده شود و این باور، خود محصول آزمایشگاه نیست. به بیان دیگر، چنین نگرشی برای اثبات خود ناچار است به چیزی فراتر از علم تجربی، یعنی به تأملات عقلی و مبانی نظری، رجوع کند و با این کار ناخواسته اعتراف می‌کند که حقیقت، گسترده‌تر از محدوده‌ی آزمایشگاه است. بنابراین باید میان تجربه‌گرایی یا طبیعت‌گرایی به‌عنوان روش و تجربه‌گرایی به‌عنوان جهان‌بینی تفاوت گذاشت.

یک گام فراتر، این مرز و محدودیت روش علمی، از ابزارهای تجربی نیز گسترده تر بوده و حتی در خودِ منطق و ریاضیات که دقیق‌ترین زبان‌های اندیشه‌ی بشر هستند نیز دیده می‌شود.
گودل، منطق‌دان برجسته‌ی قرن بیستم، نشان داد که هیچ دستگاه صوری یا نظام ریاضی، هر قدر هم دقیق و بی‌نقص به نظر برسد، نمی‌تواند همه‌ی حقیقت را در خود جای دهد؛ همیشه گزاره‌هایی وجود دارند که درست‌اند، اما با همان قوانین نمی‌توان آن‌ها را اثبات کرد.

حال اگر ریاضیات که انتزاعی، منظم و تحت کنترل کامل قواعد منطقی است، چنین محدودیتی دارد، به‌ مراتبِ بیشتر، علمی که بر مشاهدهٔ ناقص، ابزارهای محدود و مدل‌سازی تجربی بنا شده، نمی‌تواند مدعی احاطه کامل بر همهٔ حقیقت باشد.

از این‌‌‌رو، انکار هر آن‌چه صرفاً با ابزارهای کنونی دیده یا سنجیده نمی‌شود، موضعی نابخردانه است؛ خطایی هم‌سنگ آن است که جنینی در رحِم، وجود جهان وسیع بیرون یا حضور مادری را که او را در بر گرفته، تنها به این دلیل که در ابزارهای حسیِ محدودش نمی‌گنجد، انکار کند. 

با این همه، شناخت ما از جهان، اگرچه کامل و مطلق نیست و همواره مراتبی از عدم قطعیت را با خود دارد، اما به هیچ‌وجه بی‌ارزش نیست.
ما با همین شناخت‌ها زندگی می‌کنیم، می‌سازیم، انتخاب می‌کنیم و پیش می‌رویم. مهم این است که مرزهای آن را بشناسیم؛ نه برای توقف جست‌وجو، بلکه برای فهمی دقیق‌تر و فروتنانه‌تر.
اما آیا شناخت، تنها به این دو ابزار (عقل و تجربه) محدود می‌شود؟

0 0 رای ها
امتیازدهی به مقاله
اشتراک
اطلاع از
17 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی

شما در جایی میگی که علم محدود است، بر چه مبنایی این حرف رو میزنید؟ بهتره بگیم علم به خودی خود محدود نیست بلکه علم انسان امروز برای جواب به سوال اساسی از کجا آمده ام محدوده است، ایرادی بر علم وارد نیست بلکه روز به روز داره تکامل پیدا میکنه، انسان ۵۰۰ سال پیش دلیل بیماری رو اجنه و شیاطین میدونست بنظر شما تقصیر از علم بود؟ خیر ما اول راه بودیم و جوابی براش نداشتیم ولی الان داریم پس اینکه شما علم رو محدود میدونید خطای استدلالی است و با شواهد تاریخی هم در تناقض.
شما چگونه میخواهید اثبات کنید که انسان هزاره بعدی برای پرسش های اساسی شما جواب دقیقی نخواهد داشت؟

برچسب
نقد

شما اول باید اثبات کنید که ورای جهان مادی قابل مشاهده یک فضا یا هر اسمی که دوست دارید هست به نام عالم معنا یا به تشبیهی همان آب اقیانوسی که داخل تور نمیگنجه بعد ادعا کنید که علم تجربی برای شناخت این عالم محدود و ناقصه.
یک پیش فرض ثابت به نام حقیقت محض یا عالم معنا رو تکرار میکنید بدون اینکه شواهد قابل استنادی براش بیارید.
البینه علی المدعی و الیمین علی المنکر
لطفا برای این ادعا که بینه قابل درک برای من بیارید غیر از احساسات درونی خودتون

من صحبت شما رو میپذیرم ابزار علم و تجربه و آزمایشگاه اصلا توان و صلاحیت پاسخ به پرسش اساسی ما رو ندارن.
ولی پیش فرضی رو که شما یقینی می انگارید اصل وجود ساحتی فراتر از ساحت مادی قابل مشاهده است با چند مثال هم به اون تقریبا رسمیت بخشیدید مثل اقیانوس و تور ماهیگیری که این تشبیه با توجه به جهت گیری شما انجام شده نه به واسطه استدلال و منطق
از این بحث بگذریم ببینیم اثبات عقلی به چه صورت انجام شده

بله موردی مانند اصل عدم تناقض رو علوم تجربی اثبات نمیکنن بلکه یک اصل منطقی غیر قابل انکار هستش در همه زمان ها و مکان ها و نزد همه افراد و در چارچوب ذهنی انسان همینطور سایر مواردی که مطرح کردید.
پس مفاهیم منطقی و اخلاقی رو حتی ساده ترین اذهان هم میتونن درک کرده و بپذیرند.
اجازه بدید پس برسیم به جایی که بیشتر مورد بحث ما هستش
ارایه برهان عقلی در خصوص معنا

به نام او
نام اوست و اوست دوست پس
به دیده ی دوست دیده ی دوست است و دیده است دوست‌.
چند خطی مینویسم برای دسترسی به علمی که رستگی و بستگی ندارد به معنی و صورتی و به زبان دوستان نوشته میشود که غیر دوست حظی نکند که این علم را دوستان میدانند و فایده ای برای غیر دوست ندارد و چون اینجا جای نظر بود نظری هم از برای ما دوستان عیبی ندارد و دیگران میتوانند به آن نظر نکنند و بگذرند که برای آنها نیست و در دست آنها نیست که دست در دست اوست پس عرض میکنم

اما شناخت باید بر مبنای نقطه تعریفی باشد که مطابق با حقیقت و بدیهی تر از بدیهی و ساده تر از ساده باشد یعنی برای شناختن حقیقت هر چیزی باید از خود همان چیز بر خود همان چیز استدلال کنیم و این استدلال را میتوان به اصلاح امروزی استدلال بنیادین نام نهاد یعنی استدلال بر پایه نقطه تعریف که همان حکمتی می باشد که اهل حقیقت میگویند.

به عنوان مثال از خودم بر خودم استدلال میکنم و میگویم هستم پس هستم و این دقیقتر از استدلال دکارت است که کلامش بی مغز است چون از اندیشه به هستی اش استدلال کرده و این مطابق نیست پس هستی را آشکارا نیافته و سایه ای یافته است بمانند همان مثال زیبای دوست که در جستجوی آب توری در آب انداخته ولی ماهی بدست آورده و حقیقت را گم کرده و باز تشنه مانده است یا بمانند کسی که در جستجوی پرواز بال پروانه ای را بدست بگیرد ، غلاف و پوسته ای بدست آورده ولی آزادی از دستش پر وا کرده است برویم سراغ ادامه مطلب.

پس خودم بهترین وسیله آزمایشگاهی برای استدلال به خودم می باشم چون هیچ ابزاری غیر خودم به خودم نمیرسد و تا حالا هم کسی خودآگاهی را نتوانسته کشف کند ولی خودم که خودم را کشف کردم و چه کشف اشکاری و علم عیانی که اگر عالم و آدم همگی بگویند تو حس و وجود نداری بدون هیچ شک و تردیدی و با قاطعیت میگویم همگی دروغ میگویند چون چیزی نزدیک تر به خودم از خودم نیست و خودم بهترین دلیل برای خودم هستم پس بصداقت و یقین میگویم حس میکنم پس حس میکنم و یا وجود دارم پس وجود دارم یا هستم پس هستم یا اگر به حقیقت دید حقیقت را ،میگوید هست پس هست و این آیت حقیقت است که ازینجا به حقیقت ،حقیقت را میشناسد یا این حقیقتی بعد از حقیقت است.

و این استدلال اگرچه دور دارد ولی حقیقت است و همین دور منشا خودآگاهی است چون هیچ آگاهی بدون فعل و انفعالی نیست و اینجا خودم روی خودم تاثیر میگذارم و خودم از خودم تاثیر میگیرم پس از خودم آگاه میشوم.

اگر دنبال معنایی پس این معنا که در این علوم مادی نمیگنجد یعنی خودآگاهی در این قوانین مادی نمیگنجد چون در این مادیات هر چیزی روی چیز دیگر اثر میگذارد و از چیز دیگر غیر خودش تاثیر میگیرد و آنچه بیان شد آینه ای رو به روی حقیقت است ولی از آینه باید چشم بپوشیم و دوست را به دوست ببینیم.

و این علم بدیهی تر از بدیهی و ساده تر از سادگی است و از شدت سادگی پیچیده بنظر می آید و از شدت پیدایی پنهان شده است و بنظر می آید صرف ادعا است ولی جز حقیقت نیست.

پس برای حقیقت رجوع شود به اهل حقیقت و یا اگر مایلید و کنجکاو و یا اگر قلاده تقلید اهل غرب را بگردن انداخته و محو موهومات ایشانید رجوع کنید به کتب غربی مثل کتاب سایه های مغز از آقای راجرز پنروز که بعضی مطالب نزدیک به واقعیت دارد و نوشته اند که خودآگاهی در این قوانین مادی نمیگنجد هرچند کتابش سایه هایی از مغز بیش نیست و بی مغز است و علم حقیقت از شرق و غرب نیست و نزد اهل حقیقت است.

این مساله در دانش امروزه که به اصطلاحشان علم تجربی باشد هنوز حل نشده است و به همین روشی که میروند و نخواهند رسید حل نخواهد شد چون مساله ای که دور دارد در قوانین و ساختار علم امروزی برای مردمی که سطح درکشان از علوم صوری و نقش و نگارها فراتر نرفته است نمیگنجد و حقیقت ساده و بی اسم و رسم است.

اما آن کسانی که ساده و بی رنگ و آلایش هستند که دیگران منتظرند هزاران سال دیگر بیایند به هزاران هزاران سال جلوتر آنها رسیدند که ساده تر از ساده را میشناسند و آنها اهل حقیقت هستند که همیشه بودند و هستند ،همانهایی که مردم آنها را ساده و عقب مانده میدانند ولی آنها به سادگی جلو افتاده اند منتهی سکوت کردند تا باطل حرف خود را بزند و مشخص شود بی مغز است تا بمیرد سپس سادگان را زنده خواهند کرد و آنها را به سرزمین خودشان که سرزمین سادگی است وارد می کنند ، سرزمینی که جای خاصی ندارد و همه جا جای اوست و به آن سرزمین ،حقیقت یا علم هم بگویند هم ایرادی نیست چون او را به نام نامحدود میخوانند.

بلی همانطوری میگویند و راست میگویند علم یا حقیقت محدود نیست و تقصیری از آن علم عالی مرتبه نیست اما براستی چطور فهمیدند نامحدود چیست؟

میبینی ای دوست برای همه پیداست و چه ساده است شناخت او که او را به او میبینند چون چیزی از آن پیداتر نیست منتهی مردم به خودشان سخت گرفتند و میخواهند نامی در این حدود برای نامحدود بگویند و به غیر خودش او را بشناسند و نمیشناسند. هرچند غیری ندارد و چون به هم محدود شدند محدود میبینند ولی او از پس پرده بی پرده پیداست ،اوست که این تار و پود را تار و پودر کرده تا همه به نام او متوسل شوند و نام او را خوانند پس به چشم یار باید دید یار را که ببینی و نبینی که نامش بی نامی است و پس او نام اوست به نام او و او اوست.

برچسب
پیشنهاد

سلام. بنده حرفهای شما رو رد نمیکنم و جای خودش چیزی نوشتید درست است ولی هزار نکته باریکتر ز مو اینجاست.
و پیشنهاد میکنم شما هم حرفهای بنده را رد نفرمایید. چون از نفس که علمش صوری است و استدلالش از اثر به موثر حرفی نزدم، منظورم هم این نبود که نعوذ بالله بنده خدا میشود که اینها همه در وجدان است و در وجدان شخص وقتی از خود چشم پوشید نور خدا را ظاهر میبیند که این عبارت را ناچار شدم از تنگی الفاظ اینطور بنویسم که اگر بخواهم بقرینه ای تکمیلش کنم میگویم بلکه متوجه آیت هم نمیشود پس اعرفوا الله بالله بلکه بالاتر بگویم که اینجا که جایی نیست عارفی و معروفی هم نیست و نه خالقی و مخلوقی بلکه غیر اویی دیده نمیشود و از دیگر چیزها نه به نفی و نه به اثبات ذکری نیست.

باز هم عرض میکنم بنده از عقل که علمش معنوی است و استدلالش از موثر به اثر است حرفی نزدم و این علم که عرض شد بستگی و رستگی به اثری و موثری و صفتی و معنی ندارد که معنایی یا صورتی را بپذیرید یا نپذیرید! یک دلیل برای نظری که داشتم این بود که به نظری دیگر هم نظر شود چون کلمه فارسی شناخت را به کار بردید خواستم اشاره ای کنم که در سبک نوشتارتان آنرا ترجمه معرفت و باور را ترجمه یقین و دانش را ترجمه علم و مغز را ترجمه ذهن در نظر بگیرید نه اینکه عربی نگویید بلکه منظورم در نظر آوردن بود که یعنی وقتی از کلمه شناخت استفاده میکنید در نظر داشته باشید عباراتی استفاده کنید که مربوط باشند تا هر چیزی سر جای خودش قرار بگیرد و به درستی برسید که برای هر درستی نوری است! برای اینکه بهتر مطلبم را برسانم مثالی میزنم مثلا به کلمه ماهی اگر دقت کنید متوجه میشوید خودش از ترکیب “ماه” و “ی” می باشد و ماه که کلمه ای عربی است ابدال ماء است و ترجمه اش هم که آب است پس ماهی یعنی آبی .
میبینی ای دوست که در ماهی یا آبی هم آب پیداست، و در این توری هم که انداختیم بی نصیب از حقیقت نبودیم چون درست نظر کردیم و چون از برای هر درستی نوری است شعاعی از معرفت ما را روشن کرد ، منظورم از این “آب” که الف و بای داستان شناخت است بی حد نیست ولی چون از برای ماهی یا آبی، آب بیحد بنظر می آید آنرا بیحد میخواند و همین آب است که نقطه تعریفش می باشد و چون موج دریا او را بالا و پایین کرد و از خود بی خود کرد این “ی” یا خودی را گم کرد و غرق گشت پس جز آب دیگر نمیبیند گرچه او آبگون است.
خلاصه بقول شما در این قلمرو و یا در اینجا جای این حرفها نیست اما هزار نکته باریکتر ز مو اینجاست که او نزدیکتر از اینجاست!
بهرحال در مقامی از مقامات که علما میدانیم خلق است چنان حدود کمرنگ شده که گویا بیحد است و عملا آنرا حق میخوانیم! خلاصه علما و حکما علماً دانستند و گفتند که خلق است و جهال و سادگان عملاً ندانستند و گفتند که حق است چون دانستنش در ندانستن و شناختنش در نشناختن بود.
بگذریم از این حرفهای بیخود که برای کسی نیست مگر بی کس که کس او خداست.

یک حرفی نا تمام ماند اگرچه همه حرف ها از همین حرف است که باریکتر ز مو و نزدیک تر ز اینجاست و آن همان مرز یا برزخی است که مردم سعی دارند محکمش کنند حالا یا به اثبات یا به نفی با اینکه سومی بین و یا غیر حق و خلق نیست ، چه عرض کنم که بعضی حرفها را نمیشود جز به متشابه و یا بقول امروز جز با عدم قطعیت گفت مگر به همین نفی و اثباتها هرچند در حقیقت تعبیری و حرفی نیست پس باز حرف ناتمام ماند و تمام.

حرفهای بنده اختلافی با حرفهای شما ندارند ولی شاید نتیجه ای به اشتباه گرفته شود که اختلافی بنظر بیاید ابدا و ابدا مثال ماهی و آب و نسبت آنها نسبت خلق و ذات خدا نیست. ذات خدا نه عین خلق است و نه غیر خلق و نه چیزی داخل در ذات است و نه چیزی خارج از ذات ، اصلا بنده حرفی در این مقام ذات بحت بات نه زدم و نه میزنم و اصلا مال این حرفها نیستم و نه میشناسم و نه نمیشناسم نعوذ بالله که نقل به معنی میکنم که فرمودند هر کس توحید را شناخت ملحد و هر کس نشناخت کافر است ، مطلبی به خاطرم آمد البته ربطی به این حرفها ندارد ولی به کار مثل من بیچاره ای میاید، فرموده اند که یکی از ائمه علیه السلام بادمجان دوست داشت و یکی دیگر از ائمه علیه السلام بادمجان دوست نداشت ، حال سوالی پیش آمده بود که آیا بادمجان دوست داریم یا نه ؟ بزرگی فرموده بودند هم دوست دارم و هم دوست ندارم پس بنده ی بیچاره میگویم مثل او میگویم که هر چه او گفت میگویم ، او خودش گفته که او او نیست ولی غیر او نیست پس او داخل در اشیاست نه مثل داخل بودن چیزی در چیزی و خارج از اشیاست نه مثل خارج بودن چیزی از چیزی و نه چیزی به او قائم است و نه چیزی به غیر او قائم است و منظورم از او چه اولی و چه آخری هیچ کدام ذات بحت بات نیست که ذات نه موصوف است و نه صفت و نه آیت است و نه صاحب آیت و همه چیز در این مقام ممتنع است پایینتر بگویم یعنی از ذات پایینتر یعنی در مقام کینونت و وجود حق که ذکری از خلق نه به نفی و نه به اثبات در مقام وجود حق که کینونت باشد نیست ، نه حدی در او اثبات میشود و نه حدی از او نفی میشود و پایینتر پایینتر بگویم که این بیحدی که بنده عرض کردم در مقام امکان است و یکی از آیات اوست یعنی یکی از آیات حق یعنی آیات کینونت باز پایینتر بگویم که ظهورش در اعلی عقل همان مقام تنزیه است که پایینترین مرتبه توحید است که از بعضی بندگان پذیرفته میشود ولی خدا را باید از حد تنزیه و تشبیه خارج بدانیم که این توحید بالاتری است ،پس معنی بی حدی یعنی نبود حد و چون نفی هم شیئی است پس این از عرصه خلق است پس منظور من از آب مقام برزخ یا امکان است که البته خلق است ولی اینجا مرز باریکی است. که اگر این مرز را اثبات کردی بین خدا و خلق سومی قائل شدی و او را فاقد حدی دانستی پس غیریت بین خدا و خلق قائل شدی که این کفر است و خدا غیریتی با خلق ندارد و از طرفی عین خلق هم نیست که اگر این مرز که گفتیم را نفی کردی خدا را عین خلق دانستی نعوذ بالله که این هم کفر است پس نه وحدت وجودی ام و نه وحدت موجودی که این حرفها همه کفر است پس خدا نه غیر خلق است و نه عین خلق است و خدا خداست و خلق خلق و سومی غیر و بین آنها نیست پس اگر نه نفی کردی و نه اثبات خدا را خارج حد تشبیه و تنزیه میدانی ، این چاره بنده ی بیچاره بود و دیگر حرفی نیست.

مطلبی نقل به معنی کردم که دیدم دقیق نیست و اشتباه است، معذرت میخواهم که ما برادریم و اشتباه میکنیم ولی بهرحال خوب است از دور بحث کنیم چون فرمودند بحث کنیم و مساله دور یعنی دور یار را با هم حل کنیم.
اما آنچه اشتباه بود این بود که بزرگی فرموده بودند به خاطر آن امام دوست دارم و به خاطر امام دوست ندارم پس اگر بعبارتی دیگر بهتر است بگوییم نه دوست دارم و نه دوست ندارم و چون او گفته میگویم که او گفته که او او نیست و غیر او نیست…

ولی یک حرف هنوز باقی ماند که آنان را که دیدی سر به نیزه کردند و شهر به شهر گرداندند جرمشان این بود که اسرار هویدا میکردند که سر بر بالای نیزه ای که سر او سر او بود و به نام او نام او بود میخواند و خبر از صاحب نام که او بود میداد که خداوند کشتند و نشناختند و او بنده خدا و خلق خدا بود ولی بچشم برزخی میتوان دید و گفت او او نیست و او غیر او نیست و حرفهایم ناتمام ماند و تمام شد به نقطه.