فهرست فصل ۲ از ۳۴

بخش اول: در مسیر شناخت

ما هر روز با این اعتماد زندگی می‌کنیم که می‌توانیم چیزی از جهان را بفهمیم. به حواس خود تکیه می‌کنیم، از حافظه کمک می‌گیریم، تجربه‌ها را کنار هم می‌گذاریم و بر اساس آن‌ها قضاوت می‌کنیم.
بدون این اعتماد، زندگی عادی هم پیش نمی‌رود.

اما همین فهمی که ناچاریم به آن تکیه کنیم، همیشه بی‌خطا نیست. بارها پیش می‌آید که چیزی را با اطمینان درست می‌پنداریم و بعد معلوم می‌شود اشتباه کرده‌ایم.
از همین‌جا یک پرسش جدی سر برمی‌آورد: اگر خطا تا این اندازه به فهم انسان نزدیک است، آیا اصلاً می‌توان به شناختی قابل اعتماد رسید؟

در طول تاریخ، برخی از اندیشمندان از همین امکان خطا نتیجه‌ای افراطی گرفته‌اند. گفته‌اند اگر انسان ممکن است اشتباه کند، پس هیچ شناختی قابل اعتماد نیست. اگر حواس ما گاه خطا می‌کنند، پس نمی‌توان به آن‌ها تکیه کرد. اگر عقل گاهی به داوری‌های نادرست می‌رسد، پس نمی‌شود به استدلال هم اعتماد داشت. این نگاه همان چیزی است که می‌توان آن را شکاکیت افراطی یا شک مطلق نامید.

این نتیجه‌گیری در نگاه اول شاید محتاطانه به نظر برسد. اما کافی است کمی دقیق‌تر شویم تا ببینیم این ظاهر فروتنانه، درون خود گرهی جدی دارد. کسی که می‌گوید «هیچ شناختی قابل اعتماد نیست»، آیا خود این سخن را قابل اعتماد می‌داند یا نه؟ اگر بگوید آری، همان‌جا به تناقض می‌رسد؛ زیرا دست‌کم یک گزاره را معتبر دانسته است.
اگر بگوید نه، یعنی سخن خودش هم اعتباری ندارد و دیگر نمی‌تواند آن را مبنای رد همه‌ی شناخت‌ها قرار دهد.

افزون بر این، شک مطلق حتی برای بیان خود نیز ناچار است بر همان چیزهایی تکیه کند که انکارشان می‌کند.
کسی که می‌گوید «به هیچ چیز نمی‌توان اعتماد کرد»، باید به زبان خود برای بیان این جمله، به حافظه‌اش برای فهم معنای واژه‌ها و به عقلش برای صورت‌بندی این ادعا اعتماد داشته باشد. شک مطلق، می‌خواهد زمین را از زیر پای همه بکشد، اما فراموش می‌کند که خودش هم روی همان زمین ایستاده است.
از این رو، شکاکیت مطلق هم در نظر ناسازگار است و هم در عمل ناپایدار.

آزمایش شک
۱ از ۳
مرحله نخست

آیا می‌توان به همه‌چیز شک کرد؟

این ادعا را در نظر بگیر:

«هیچ شناختی قابل اعتماد نیست.»

آیا خودِ این گزاره را قابل اعتماد می‌دانی؟

با کنار رفتن این تردیدِ فراگیر، پرسش اصلی دیگر از اصلِ امکان شناخت نیست، بلکه از گستره‌ی آن است. اینکه آیا فهم انسان فقط برای سامان دادن به زندگی روزانه مناسب است، یا توان آن را دارد که درباره‌ی پرسش های عمیق تری مانند معنای جهان و سرچشمه‌ی وجود نیز داوری کند؟

در برابر این پرسش‌، بسیاری جانب احتیاط را می‌گیرند.
می‌گویند شاید انسان در امور نزدیک و محدود بتواند چیزهایی بفهمد، اما وقتی سخن از حقیقت نهایی، مبدأ هستی، یا مسائل بنیادین می‌شود، باید سکوت کرد. این موضع، در شکل فلسفی‌اش، همان ندانم‌گرایی یا اگنوستیسیسم است: گرایشی که نمی‌خواهد به‌سادگی نفی کند، اما جرئت اثبات هم ندارد و ترجیح می‌دهد پرسش را معلق نگه دارد. این احتیاط قابل فهم است؛ موضوع بزرگ است و انسان محدود. اما محدودیت، به معنای ناتوانی مطلق نیست.

اینکه ابزار شناخت ما کامل نیست، به این معنا نیست که هیچ چیز از حقیقت را نمی‌توانیم دریابیم. چشم ما همه‌ی طیف نور را نمی‌بیند، اما از همین نمی‌توان نتیجه گرفت که هیچ چیز نمی‌بیند. عقل ما همه‌چیز را بی‌واسطه درنمی‌یابد، اما از همین هم نمی‌توان نتیجه گرفت که هیچ داوری معتبری ندارد. این نیز صورتی دیگر از همان افراطی است که پیش‌تر نقد شد.

این کتاب راهی میانه را برمی‌گزیند؛ نه با شتاب و بی‌دلیل درباره‌ی بزرگ‌ترین پرسش‌های هستی حکم می‌دهد و نه به بهانه‌ی احتیاط از جست‌وجو می‌گریزد. پرسش ما این است که آیا می‌توان با به‌کارگیری عقل، با تأمل در جهان و با دقت در تجربه‌ی درونی انسان، به فهمی رسید که دست‌کم از انکار، معقول‌تر، استوارتر و هماهنگ‌تر با شواهد باشد؟

برای پاسخ دادن به این پرسش، یک کار مقدماتی ضروری است:

باید بدانیم با چه چیز داوری می‌کنیم؛ حواس چه می‌کنند، عقل چه می‌کند، تجربه چه اندازه به کار می‌آید و مرز توانایی‌های ما کجاست.
کسی که ابزار سنجش خود را نشناسد، ممکن است به چیزی بیش از اندازه اعتماد کند یا چیزی را ناعادلانه کنار بگذارد.

پس گام بعدی روشن است؛ اگر قرار است این جست‌وجو جدی باشد، باید نخست خودِ ابزارهای شناخت را بررسی کنیم؛ تا بدانیم بر چه چیزی می‌توان ایستاد و از کجا باید با احتیاط عبور کرد.

0 0 رای ها
امتیازدهی به مقاله
اشتراک
اطلاع از
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی