از آنچه نیست تا آنچه هست
تا اینجا دریافتیم که در پس این مجموعهی پدیدهها، باید اصل نخستینی باشد، یگانه و بینیاز که فراتر از چارچوبهای محدودکنندهی زمان، مکان، ترکیب و تغییر ایستاده است. این شناخت، اگرچه گامی اساسی بود، اما بیشتر جنبهی «سلبی» داشت؛ یعنی به ما آموخت که او «چه چیزهایی نیست».
اکنون، پرسشی دیگر در برابر ما قرار میگیرد: آن تکیهگاه مطلق که وجود ما و تمامی جهان به او وابسته است، چه ویژگیهایی را میتوان و باید برای او برشمرد که نه تنها با آن بینیازی و یگانگی ذاتیاش سازگار باشد، بلکه بتواند به درستی، سرچشمهی این جهان شگفتانگیز با تمام کمالات و نیکویی بنیانش باشد؟
برای نزدیک شدن به پاسخ این پرسش، میتوانیم از دو مسیر مکمل بهره بگیریم که هر دو در نهایت به یک شناخت عمیقتر از آن مبدأ هستیبخش، رهنمون میشوند.
مسیر نخست، نگاهی است که از جهان و پدیدههای آن آغاز میشود.
ما در جهان هستی با جلوههایی انکارناپذیر از «حیات» با تمام پویایی و شکوه بازآفرینیاش، «آگاهی» با گسترهی وسیعش از سادهترین واکنشهای حسی تا پیچیدهترین اندیشهورزیهای انسانی، «قدرت» با تجلیاش در نیروهای عظیم کیهانی و توانایی هر پدیده برای اثرگذاری بر دیگری، و همچنین «نظم» و همبستگی ساختاری که در قوانین پایدار طبیعت و الگوهای ریاضی آن مشهود است، روبرو هستیم.
اینها صرفاً پدیدههایی پراکنده یا سطحی نیستند، بلکه نشانههایی بنیادیناند که در تار و پود هستی تنیده شدهاند.
حال، آیا میتوان پذیرفت که منشأ چنین صفاتی، خود تهی از حیات، ناآگاه، ناتوان، یا بیهدف باشد؟ آیا ممکن است ریشهی آنچه سرشار از معنا، نظم و تواناییست، چیزی باشد فاقد همهی این ویژگیها؟
استنتاج معقول آن است که سرچشمهی هستی، نه تنها فاقد این ویژگیها نیست، بلکه باید منشأ کاملتر و نابتری از آنها باشد، حیاتی برخاسته از خودش نه وابسته به شرایط؛ علم و حکمتی بینیاز از آموزش و تجربه و قدرتی که خودْ منشأ هر نیرویی است.
شاید در اینجا ایرادی طرح شود که روندهای تدریجی، از تکامل موجودات زنده تا شکلگیری یک جنین از تکیاخته، بارها ثابت کردهاند سامانهای ساده میتواند به ساختاری بسیار پیچیدهتر تبدیل شود؛ پدیدهای که در ادبیات علمی به «Emergent Property» مشهور است. آیا همین شاهد کافی نیست تا نتیجه بگیریم سرچشمه میتواند سادهتر و ناقص تر از آفریدههایش باشد؟
پاسخ روشن است: در تمام نمونههای یادشده، جهش به پیچیدگیِ بالاتر تنها با اتکای همزمان به بسترِ محیطی (مانند منابع انرژی، شرایط فیزیکی–شیمیایی) و همکاری و هماهنگی اجزا (مانند شبکه تعامل ژنها، سلولها یا گونهها) رخ میدهد.
تکیاختهای که آغازگر رویش است، اگر در رحم زندهٔ مادر قرار نگیرد و پیوسته به مواد مغذّی، اکسیژن و سیگنالهای زیستی دسترسی نداشته باشد، هرگز به اندام هوشیار بدل نمیشود؛ سلولهای ساده نیز در تاریخ تکامل تنها هنگامی به گونههای پیچیده راه یافتهاند که روی زمینی آماده، زیر تابش خورشید و در دل قوانین دقیق فیزیک و شیمی تعامل کردهاند.
اما در نقطهی آغازین هستی، واقعیتی بیرون از خودِ سرچشمه وجود ندارد که بتواند نیروی تازهای تزریق کند یا بستری مهیا سازد؛ ازاینرو، ظرفیت کاملِ آنچه در عالم پدیدار میشود باید بطور مطلق در ذات مبدأ نهفته باشد.
اما نقطهی عزیمت ما برای مسیر دوم که یافتههای مسیر نخست را تأیید میکند، همان اصل بنیادینی است که پیشتر به آن دست یافتیم: بینیازی مطلقِ آن مبدأ نخستین.
حقیقتی که در ذات خود هیچ احتیاجی به غیر ندارد و وجودش قائم به خویش است، به حکم ضرورت عقلی، هرگز نمیتواند فاقد کمالی باشد که فقدان آن کمال، خود نوعی نیاز یا نقص را به همراه آورد. این نتیجهای منطقی و روشن است.
برای مثال، آیا میتوان تصور کرد که چنین مبدأ بینیازی، از علم و آگاهی بیبهره باشد و برای آفرینش یا تدبیر آنچه آفریده، نیازمند کسب اطلاع یا مشورت با دیگری گردد؟ چنین نیازی، با بینیازی مطلق او در تضاد آشکار است. یا آیا میتوان او را فاقد قدرت و توانایی برای تحقق اراده و اجرای طرح خود در پهنهی هستی دانست؟ ضعف و ناتوانی نیز نوعی احتیاج به نیرویی فراتر از خود یا تسلیم در برابر موانع است که با غنای ذاتی او سازگار نیست. و آیا میتوان سرچشمهی تمام حیات و پویایی در این جهان را، خود فاقد حیات به معنای اصیل و بنیادین آن دانست؟ حیاتی که نه چون حیات ما وابسته به شرایط و در معرض زوال، بلکه پایدار، ازلی، و سرچشمهی هرگونه زندگی و شکوفایی باشد.
پس، هنگامی که از «بینیازی مطلق» او سخن میگوییم، در واقع به طور ضمنی و به حکم خِرد، به کامل بودن همهجانبه او نیز اقرار کردهایم.
هر کمالی که فقدانش نشانهای از نقص، محدودیت، یا نیاز به غیر باشد، باید به شکلی مطلق، نامحدود و ذاتی در آن وجود بینیاز، حاضر باشد.
این نه یک ادعای بیدلیل یا باوری از سر تعبد، که برآمده از تحلیل عقلانی خودِ مفهوم «قائم به ذات بودن» و «بینیازی از هر جهت» است.
اگر او در هر جنبهای از کمالات بنیادین (مانند آگاهی فراگیر، توانایی بیکران، یا پویایی ذاتی که لازمهی آفرینش و پایداری جهان است) نقصی میداشت، دیگر آن تکیهگاه مطلق و بینیازی نبود که بتوان تمام رشتههای وجود را از او دانست.
در نهایت، باید فروتنانه بپذیریم که فهم ما از این صفات مطلق در ذات او و درک تفاوت بنیادین آنها با نمونههای محدود، وابسته و آمیخته با نقصی که در خود و جهان پیرامون میشناسیم، بسیار فراتر از ظرفیتِ زبان و تصور بشری ماست.
با این حال، اشاره به معقول بودنِ وجود این کمالات بنیادین در اصل نخستین، به ما کمک میکند تا تصویری منسجمتر و روشنگرتر از آن مبدأ نهایی به دست آوریم و صرفاً به آنچه او «نیست» اکتفا نکنیم.
اکنون با در دست داشتن این تصویر عقلی، راه برای گام بعدیِ این جستجو هموارتر میشود.
دیگر نه از روی حدس و گمان، بلکه بر پایهی این شناخت بنیادین که ضرورت عقلی و شواهد کلیِ هستی به آن اشاره دارند، میتوانیم این پرسش کلیدی را مطرح کنیم: اگر چنین حقیقتی در پس پردهی هستی وجود دارد، آیا میتوان در دل همین جهانِ پدیدهها، نشانههایی ملموستر و نزدیکتر، از حضور، حکمت، و هدفمندی او جستجو کرد؟
کاوش پاسخ به این پرسش، و نگریستن دقیقتر به کتاب بزرگ آفرینش، موضوعی است که در فصلهای پیش رو، به آن خواهیم پرداخت، تا شاید در این مسیر، نه تنها به شناختی عمیقتر از او، که به درکی روشنتر از خود و جایگاهمان در این هستی بیکران نیز دست یابیم.