جهانی برای شکوفایی
در فصل پیش دیدیم که وجود رنج و ناهماهنگی در جهان، با نیکخواهی پروردگار در تضاد نیست، بلکه بخشی از بهای جهانی پویا و دارای اختیار است. اما این، پرسشِ عمیقتر را پیش میکشد:
اگر پروردگار دانا و تواناست، چرا جهانی را بنیان نهاد که در آن، نقص هست؟ حتی اگر اختیار انسانها بخشی از این رنج را توجیه کند، هنوز این پرسش باقیست که چرا ساختار کلی جهان باید چنین بستری برای دشواری باشد، نه برای آسودگی و کمال از همان ابتدا.
جهانی را تصور کنید که تمام اجزایش در همان لحظهی پیدایش، به نهایت کمال خود رسیدهاند.
چنین جهانی، به ناچار، همسان و ایستا خواهد بود، زیرا برای هر ویژگی، قاعدتاً یک حالت بهینه یا کامل قابل تصور است؛ اگر همه چیز از ابتدا در آن حالت بهینه قرار داشت، دیگر هیچ تفاوتی میان موجودات و هیچ مسیری برای رشد وجود نداشت و جایی برای انتخاب، تغییر، یا ساختن و آموختن چیزی نو باقی نمیماند.
اما پروردگار، جهانی را بنیان نهاده که ظرفیت رشد و شکوفایی را از درونِ خود داشته باشد و فرآیندهایی چون رشد آگاهانه، تجربهی انتخاب، و شکوفایی استعدادهای نهفته را فراهم کند؛ اموری که در یک کمال ایستا و از پیشدادهشده، جایی برای تحقق نداشتند.
با این نگاه، میتوان فرآیندهای طبیعی تدریجی مانند تکامل را نیز بازخوانی کرد. تکامل، با سازوکارهایی چون تغییرات گاه تصادفی و انتخاب طبیعی، نشاندهندهی پویایی حیات و تلاش آن برای سازگاری و بقاست.
این فرآیند، گرچه بدون هدایت مستقیم بیرونی به نظر میرسد، اما در بستری از قوانین پایدار فیزیکی و شیمیایی و امکانات ذاتی حیات رخ میدهد. بنابراین، تکامل نه تنها نافی وجود پروردگار نیست، بلکه میتواند جلوهای از آن حکمت آفرینش باشد که رشد درونی و شکوفایی تدریجی را ممکن ساخته است.
در همین ساختار تکاملی است که تمایزها پدیدار میشوند، هر موجود، بسته به انتخابها و سازگاریهایش، جایگاهی متفاوت مییابد. این تفاوتها نه نقص، که جلوهای از عدالت و بی نیازی پروردگار است؛ چرا که به هر کس به اندازهی ظرفیت و کنش خود، نتیجهای ویژه بازمیگردد.
پس اگر جهان از ابتدا کامل و بینقص بود، اختیار به معنای واقعیِ کلمه، جایگاهی نداشت و تنها جبر مطلق بر همهچیز حاکم میشد؛ جبری ایستا که در آن نه رشد هست، نه خطا، نه یادگیری.
جبر، اغلب برخاسته از نوعی نیاز یا محدودیت است؛ اما پروردگار، چنانکه دیدیم، وجودی بینیاز و نامحدود است که نیازی به آفرینش یک جهان کاملاً قابل پیشبینی و کنترلشده ندارد.
با کنار رفتن بحث جبر الهی، مسألهای تازه از دل زیستشناسی سر برآورده و میگویند: «وقتی ژنها خلقوخوی ما را پیشاپیش شکل دادهاند، وقتی هورمونها بر احساسات و واکنشهای ما حکم میرانند و محیط سهم بزرگی در ساختن باورها و هنجار های ما دارد، اختیار چیزی جز توهمی دلپذیر نیست.»
اما این تصویر، تنها نیمی از حقیقت را بازگو میکند.
ژنها، هورمونها و محیط، بستر امکانات ما را شکل میدهند، اما چرخش نهاییِ جهت را تعیین نمیکنند. آنها فشار میآورند، تمایل ایجاد میکنند، پیشنهاد میدهند؛ اما پیشنهاد، اجبار نیست.
اگر ما رباتی زیستی بودیم، هرگز نباید با خودمان کلنجار میرفتیم.
یک نرمافزار در برابر فرمانی که دریافت کرده مکثی آگاهانه ندارد، یک ماشین بابت خروجی خود پشیمان نمیشود یا حیوان در برابر غریزهٔ خود نمیایستد. اما انسان میتواند گرسنه باشد و روزه بگیرد، خشمگین باشد و سکوت کند، یا باوری را داشته باشد و تغییر دهد.
این تواناییِ «نه گفتن» به فشار غریزه، به عادتهای زیستی، به میل لحظهای، به منفعت شخصی، همان نقطهای است که نظریهی ماشینانگاریِ انسان از توضیحش بازمیماند.
علم عصبشناسی میتواند توضیح دهد چرا وسوسهای در ذهن شکل میگیرد، اما نمیتواند توضیح دهد چرا انسان، با همان ساختار زیستی، میتواند برخلاف آن وسوسه انتخاب کند.
در این میان، گاه به پژوهشهایی استناد میشود که نشان میدهند پیش از آگاهی فرد از یک کنش ساده، مانند حرکت دادن مچ دست، فعالیتی در مغز آغاز شده است و از این رو اراده را توهمی پسینی میدانند. اما این نتیجهگیری میان «پدید آمدنِ یک میل» و «تصمیم به پیروی از آن» تفاوتی قائل نمیشود. آنچه در این آزمایشها بررسی میشود واکنشهای بسیار ساده است، نه تصمیمهای معنادار انسانی.
مغز بهطور مداوم خواستهها، تمایلها و پیشنهادهایی را تولید میکند، اما اینها خودِ انتخاب نیستند. آنچه انسان را متمایز میکند توان مکث، اندیشیدن دوباره و نپذیرفتنِ برخی از این خواستههاست.
اختیار نه در جلوگیری از پیدایش میلها، بلکه در جهت دادن و گزینش میان آنها معنا پیدا میکند. اما همان میلها نیز بیریشه و تصادفی نیستند؛ بلکه ردّ راهی را با خود دارند که انسان، با انتخابهای مکرر، پیشتر بر زمین وجودش کشیده است.
از همینرو، ارزش حقیقیِ اختیار و اراده زمانی آشکار میشود که آن را در امتداد زندگی ببینیم، نه در یک لحظهی مجزا.
در این سطحِ عمیقتر، جایی فراتر از آمد و شد لحظهها، همین انتخابهای کوچک و بزرگ، در کنار هم یک جهتگیری واحد و منحصر به فرد میسازند و از همینجاست که ما بعد از سالها، خود را «یک جور آدم» مییابیم با سبک خاصی از دیدن، ترجیح دادن، دوست داشتن یا رویگرداندن. این «یک جور بودن» حاصل چند حادثهی پراکنده نیست؛ حاصل جمعبندیِ وجودی همهی انتخابهاست.
این لایهی عمیقتر شبیه تصویری است که از فاصله دیده میشود. پیکسلها هرکدام تنها نقطهای خاماند؛ اما در کنار هم، صورتی پدید میآید که معنا و هویت خود را از نسبت میان همهی آنها گرفته است.
وجود انسان نیز چنین است، از نزدیک مجموعهای از تصمیمهای خرد، اما از دور، چهرهای واحد و حقیقتی شکلگرفته از ارادهی خویش.
در این چشمانداز، زندگی حرکت از یک امکان خام به یک واقعیت متعین است و شکوفایی یعنی آنکه در میان فشار ژنها، تأثیر محیط و طوفان احساسات، انسان قلم را در دست گیرد و تصویر نهاییِ خویشتن را آنگونه که میخواهد ترسیم کند.