غربالِ نابسندگی
شناخت اصل نخستین، پیش از آنکه با جستوجوی ویژگیهای او آغاز شود، از کنار گذاشتن گزینههای نابسنده شروع میشود؛ شبیه به یافتن ستونی استوار در تاریکی که پیش از آنکه بدانیم از چه جنسی است، به اعتبار «لرزان نبودنش» به آن تکیه میکنیم.
در واقع، برای یافتن تکیهگاه نهایی جهان، ابتدا باید دید کدام پاسخها زیر بارِ سنگین این نقش کمر خم میکنند. هر چیزی که خود در انتظار توضیحی دیگر بماند و هر نقطهای که برای بودنش به شرطی بیرون از خود وابسته باشد، بهحکم عقل نمیتواند «بنیان نهایی» باشد.
از همینجا نخستین معیار روشن میشود: اصل نخستین نمیتواند وابسته و محدود باشد. محدودیت، چه در قالب شکل و اندازه باشد و چه در ظرف زمان و مکان، یعنی اسارت در یک چارچوب. وقتی چیزی حدّی دارد، یعنی مرزی وجود دارد که میگوید: تا اینجا هست و از آنجا به بعد نیست. در واقع، وجود حد و مرز، گواهی است بر وجود یک «محدودکننده»؛ یعنی قانون، ساختار یا قدرتی دیگر که قلمرو آن موجود را مشخص میکند. اما آنچه قرار است تکیهگاه نخستین باشد، نمیتواند خود در بندِ مختصاتی باشد که دیگری برایش ترسیم کرده است.
از همینجاست که ردپای زمان و تغییر نیز از ساحت او پاک میشود.
دگرگونی، در واقع تلاش موجود برای عبور از یک شکل و رسیدن به وضعیتی است که پیشتر نداشته است. اما موجودی که هیچ مرز و حدّی بر او حکم نمیراند، نه کمالی را کم دارد که برای بهدست آوردنش ناچار به تغییر باشد و نه کمالی را از دست میدهد که نیازمند جبران باشد.
تغییر، زبان گویای نیاز و نوسان میان داشتهها و نداشتهها است؛ حال آنکه اصلِ بینیاز، در ثباتی فراتر از زمان و دگرگونی، همواره تمام آنچه را که باید، داراست.
این بینیازی تنها سدّی در برابر دگرگونیهای بیرونی نیست، بلکه راهی است به درک یکپارچگی او و نفی هرگونه «ترکیب»؛ چرا که هر موجودِ مرکبی، هم وامدار اجزایی است که او را پدید آوردهاند و هم محتاج عامل یا قانونی که آن اجزاء را کنار هم نشانده باشد. چنین وابستگیِ دوگانهای، خود نشانهی آشکار نابسندگی است.
ازاینرو، سرچشمهی هستی باید حقیقتی چنان بسیط و یکپارچه باشد که از هر نیاز و وابستگی، مبرّا بماند.
این تمامیت، وجود هرگونه همتا یا شریک را نیز منتفی میکند؛ زیرا «دوتا بودن» تنها زمانی معنا دارد که میان آنها تمایزی واقعی برقرار باشد؛ تمایزی که مستلزم مرز یافتنِ یکی برای آغاز شدن دیگری است.
چنین گسستی، از یکسو به فقدان و محدودیت در دستکم یکی از آن دو بازمیگردد، و از سوی دیگر، خود نیازمند بستر یا معیاری فراتر است که امکان تشخیص و مقایسه را فراهم کند.
اما حقیقتی که قرار است اصل و سرچشمهی نخستین باشد، نه میتواند دچار فقدان باشد و نه زیر سایهی هیچ معیار پیشینی قرار گیرد؛ زیرا در آن صورت، آن معیار بنیادیتر از او خواهد بود.
او نه جزئی از یک کلّ بزرگتر، بلکه خود مبدأ هرگونه نسبت و تمایز است، و به همین دلیل، بیشک یگانه است.
پس از این غربال، روشن میشود چرا تبیینهایی که همهچیز را به ماده و انرژی تقلیل میدهند، در همان پلهی نخست باز میمانند.
ماده، انرژی، طبیعت و تبیین هایی از این دست، همگی اسیرِ همان محدودیت، تغییر و ترکیبی هستند که پیشتر گفتیم و نمیتوانند توضیحدهندهی نهایی» باشند.
آنچه در این فصل مرور شد، تلاشی برای کنار زدنِ تبیینهای لرزانی بود که تاب ایستادن در جایگاه «بنیان هستی» را ندارند. حاصل این پالایش، تصویری روشنتر از حقیقتی است بینیاز، نامتغیر، نامرکب و یگانه.
اکنون میتوان گام بعدی را برداشت و پرسید: این سرچشمهی بینیاز، چه ویژگیهای اثباتی و فعالی دارد که این جهان لبریز از نظم و معنا از آن برخاسته است؟